چند داستان از حضرت دوست و اهل بیتش...

۱۵ مطلب با موضوع «امام حسین علیه‌السلام» ثبت شده است

سبوی چهل و هفتم: «Trocadero Street Cafe»

Unluckly It was heavy rain. The Miserable fallen leaves were patched and Mashed under rain attack And the Plane trees that became bald and bitter. I turned to the Trocadéro field and made my steps faster. The steep rain, at least was good to prevent the dust and dirt going into your eyes! And from the balded planes, you can better see the Eiffel Tower. "tour Eiffel!"وسط چین
ادامه مطلب...
۱۹ آبان ۹۶ ، ۱۲:۲۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی چهل و ششم: «کافه‌ی خیابانِ تروکادرو»

عَد آن‌روز بارانِ سختی گرفته بود. برگ‌های بخت‌برگشته‌ی پائیز هم، زیر حمله‌ی باران، چسبِ زمین شده بودند. و چنارهائی که کچل و کچل‌تر می‌شدند. به سمتِ میدانِ «تروکادرو» پیچیدم و قدم‌هایم را تندتر کردم. بارانِ تند، حداقل این خوبی را داشت که خُل و خاک‌برگ‌ها، به چشمت نرود! و از لابلای کچلیِ چنارها، بتوانی «برج ایفل» را به‌تر ببینی. توغ اِیفِل!
گوشه‌ی میدان تروکادرو، کافه‌ای قدیمی بود به همین نام. «Café du Trocadéro». میز و صندلی‌های بیرون‌ش‌ خیس و درهم تنیده شده بود. انگار مشتریانِ بیرون‌نشین‌ش سال‌هاست گریخته‌اند!

آخر، سرکارِ خانم! چرا امروز قرار گذاشته‌ای؟! شاید هم بی‌چاره نمی‌دانسته امروز هوا این‌قدر معوج می‌شود! می‌دانسته؟! حکماً نه. هم‌کلاسی که من می‌شناسم، با هوا و آب، خیلی کاری ندارد! فقط «Café» می‌شناسد و درس. انتهای غرغرهای بنده! نقطه!

من و «ایتوئِل» ماه‌ها بود که در دانش‌کده، روی پروژه‌ای مشترک کار می‌کردیم. چند باری هم مرا به خانه شخصی‌اش دعوت کرده بود. اما هر بار طفره می‌رفتم. روزی ناراحت شد و علت را پرسید. ناچار گفتم: «ببخش مادام! من مسلمان هستم و در دین ما، خلوت با زنِ سینگل جایز نیست.»
گفت: «باشد! کافه قرار می‌گذاریم!» و من هم پذیرفتم. با توجه به اعتقاداتِ دینیِ من، هرچه بود از خانه به‌تر بود! این‌طوری وقتی برمی‌گشتم ایران، ریش‌خند هم نمی‌شدم که بی‌احساس، پاریس رفته؛ اما یک بار هم کافه نرفته است! بگذریم.
بارها و بارها ساعات بین کلاس‌ها، به کافه‌ی کوچک دانش‌کده می‌رفتیم و پروژه را پیش می‌بردیم. روزهای تعطیل هم در همین کافه‌ی قدیمی، گوشه‌ی میدان «تروکادرو». مخصوصاً از وقتی که فهمیده بود مسلمان هستم؛ از دین مبین اسلام هم زیاد می‌پرسید تا کمی کنجکاوی‌اش فرو کشد.

و اما آن روز بارانی. 17 اکتبر 2016. وارد کافه شدم و کنارِ شیشه، پشت میزِ همیشه‌گی نشستم. اما این‌بار مه‌گرفته. بلند شدم کمی شیشه را پاک کنم تا مثل همیشه، چشم بدوزم به توغ اِیفِل! اما فایده‌ای نداشت! دید، زیرِ صد متر! نات کِلی‌یِر فور تیک‌آف!
همیشه زودتر می‌رسیدم و آن‌روز هم طبق معمول. و تا مادام برسد؛ به عادتِ همیشه، دو قهوه‌ی کلمبیائی سفارش دادم. به قول خودش: «کَفه کوغومبی‌یان».
«ایتوئل» دوان دوان رسید. خنده‌ام گرفته بود از قرمزیِ سرِ بینی‌ا‌ش. و برگ‌هائی که به سر و لباس‌ش چسبیده بود. کفِ کافه خیس بود، خیس‌تر هم شد...
گفتم: «سرکار ایتوئل! نمی‌شد روز به‌تری قرار بگذارید؟!»
فوراً گفت: «امروز روز مبارزه با فقر است!» نگاه معناداری کردم و گفتم: «خوب!» ملتمسانه گفت: «این روز برای ما فرانسوی‌ها روز مهمی است. می‌خواستم تو هم در این خاطره‌ی بزرگ شریک باشی!»
اشاره کردم قهوه‌ها را بیاورند. ایتوئل روبرویم نشست و ادامه داد: «نوزده سال پیش، درست در همین روز، 17 اکتبر 1987، پدر ژوزف رِزینسکی از مردم دعوت کرد که به احترام قربانیانِ فقر در همین میدانِ تروکادرو جمع شوند. صدهزار نفر آمدند و برای ریشه‌کن کردنِ فقر در جهان تظاهرات کردند! باورت می‌شود؟! صدهزار نفر وسط پاریس!»
گفتم: «و تو عمیقاً به این مبارزه اعتقاد داری. درسته؟»
گفت: «بله. من قسم خورده‌ام تا راه پدر ژوزف را ادامه دهم و می‌خواهم هیچ فقیری روی زمین نباشد.» گفتم: «خوب به‌سلامتی!» گفت: «نُن! نُن! من از تو هم خواستم امروز بیائی. چون یادم می‌آید روزی گفتی اسلام فرقی میان فقیر و غنی نمی‌گذارد و ملاک در برتری آدم‌ها، «انسانیّت» اون‌هاست.»
ـ بله تقوا! Piété!

سعی کردم جدی‌تر باشم. گفت: «من تا آخر عمر برای ریشه‌کن کردنِ فقر تلاش خواهم کرد و فکر می‌کنم این دعوتِ پدر ژوزف، به دینِ تو هم خیلی نزدیک باشد.»
سرم را پائین انداختم و مدتی به فکر فرو رفتم. ایتوئل هاج و واج نگاه‌م کرد و گفت: «حرفِ بدی زدم؟!» گفتم: «خیلی برایم جالب است. می‌دانی امروز برای ما مسلمان‌ها چه روزی است؟» گفت: «نُن!» گفتم: «15 محرّم! یعنی پنج روز بعد از کشته شدن حسین، نوه‌ی پیامبرمان و ما این روزها به داغ او سوگواریم. می‌دانی حسین برای چه کشته شد؟» گفت: «نُن» گفتم: «برای مبارزه با فقر!» چشم‌هایش گرد شد: «راست می‌گوئی؟!» لبخندی زدم و گفتم: «بله. حسین، هزار و چهارصد سالِ پیش، وقتی دید حاکم نالایقی به نامِ یزید، دین و اموال مردم را چپاول کرده و به خوش‌گذرانی مشغول است؛ با او به مبارزه پرداخت و در مقابل ظلم و بی‌عدالتی او ایستاد. تا عاقبت، در روز 10 محرّم، جانِ خود و اندک‌یارانش را در این راه فدا کرد. از آن روز به بعد، راه او و جمله‌ی معروف او ـ آیا کسی هست که به ما کمک کند؟ـ الهام‌بخشِ میلیون‌ها نفر در جهان شده است.»
جیغ کوتاهی کشید و از خوش‌حالی دست‌هایش را به هم زد: «واو! چه‌قدر شبیهِ پدر ژوزف! می‌دانستم من و تو به نقاطِ مشترکی می‌رسیم. باز هم برایم از حوسِین بگو.»
گفتم: «حسین به همه‌ی ما یاد داد که برای ساختنِ آینده‌مان، باید با تمام وجود، با فقر و تبعیض بجنگیم. و تک‌تک آدم‌ها باید در این راه دستِ تعهّد بدهند. خودِ حسین با این‌که موظف به کارهای خیرخواهانه نبود اما، به عنوانِ انسانی آزاده، کارهای خیرخواهانه‌ی زیادی می‌کرد. یکی از اوج‌های زندگیِ حسین، زمانی است که آب دشمنان‌ش تمام شده بود. او آب خود را با مخالفان‌ش به اشتراک گذاشت و سربازان و حیوانات تشنه‌شان را سیراب کرد. حتی در میان‌شان می‌چرخید و با دست خود برایشان آب می‌ریخت.»

سکوت کردم. ایتوئل آن‌چنان محو حرف‌های من شده بود که مرا به ادامه‌ی سخن وا می‌داشت.
ـ 
تا حالا از «Quarante jours» شنیده‌ای؟! ما مسلمان‌ها و بسیاری دیگر، چهل روز در سوگِ حسین، سیاه می‌پوشیم و در گـَرانت ژو ـ روز اربعین ـ به سوی بارگاه‌ش راه می‌افتیم و نشان می‌دهیم که می‌شود دستِ‌کم نود کیلومتر و با ده‌ها میلیون عاشق، و ده‌ها روز پیاده رفت؛ در حالی‌که هیچ‌کس گرسنه و محتاج نمی‌ماند. آن‌هم به دستِ انسان‌های بزرگی که خودشان به آن لقمه‌ها بیش‌تر محتاجند! گَرانت ژو، پایانِ 40 روز مهربانی است! و آغازِ ‌40ها سال امید برای بشریت...

احساس کردم سر زلفِ ایتوئل، با تاری از موی حضرت حسین ـ سلام خدا بر او ـ آرام گره خورد. گرهی که هرچه گذشت؛ کور تر شد و کور تر. و گوشه‌ی آن گره‎ها، گرهی عمیق بر قلبِ خودِ من...

از آن‌روز، با دیگر بچه‌های دانش‌کده، زیاد به محله‌های فقیرنشینِ پاریس می‌رفتیم و ایتوئل ـ هم‌چون اسمش ـ ستاره‌ای می‌شد که آن خانه‌های بی‌فروغ را روشنی می‌بخشید. او که دیگر، پزشک قابلی هم شده بود؛ آن‌ها را معاینه می‌کرد و بقیه‌ی ما برای‌شان غذا و دارو می‌بردیم. و کارهای کوچک و بزرگی دیگر. برخی به نام پدر ژوزف و برخی هم‌چون ما، به نام اباعبدالل‍ه.
و این، آغازِ راهی بلند شد. راهی که به یاریِ خدا، خواهد رسید به بسته‌شدنِ همیشگی تمام دست‌های فقیر و پاک شدنِ تمامِ اشک‌های فروغلطیده از صورت‌های معصوم و بی‌گناه.
والسلام

_________________

پی‌نوشت: داستان «کافه‌ی خیابان تروکادرو»، در یکی از روزهای محرم و در فرانسه می‌گذرد و عاشقانه‌‌ای را آمیخته با نام سالار شهیدان تصویر می‌کند. جرقه‌ی نوشتن این داستان، ایمیلی بود که از گروه WhoisHussain، دریافت کردم و غیر از برش‌های دراماتیک‌ش، بقیه کاملاً دقیق و مستند است.



۱۸ آبان ۹۶ ، ۱۸:۰۰ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی چهل و پنجم: «صدای ناله هنوز می‌آید!»

غیر از دیلینگ‌دیلینگِ زنگوله‌ها و خس‌خسِ پای شترها، باقی همه سکوت بود و سکوت. کاروان اهل‌بیت آرام آرام پیش می‌رفت. اما با عزّت و احترام. کسی از نازدانه‌های پیامبر اگر لب تر می‌کرد؛ کاروان فرود می‌آمد و محافظان می‌دویدند و خیمه‌ای بلند می‌کردند و عقب می‌ایستادند تا این پرده‌نشینانِ عرشِ الهی، بی‌تشویش پیاده شوند. کسی اگر قطره‌ای آب می‌خواست؛ ده‌ها مشک جلوی چشمان‌ش حاضر می‌شد.
«مادر دردها» به عادت همیشه، بی‌اختیار نگاهی از کجاوه بیرون انداخت تا در جبهه‌ی کاروان برادرش را ببیند و تپشِ قلب‌ش تند شود. اما برادری نبود و ذوالجناحی. آن بانو با چشمان بی‌رمق‌ش، در جای خالی برادر؛ «بشیر» را دید که به اطرافیانش می‌گفت: «کسی میانِ کاروان زنانِ آل‌ال‍له حرکت نکند. یا از پس کاروان بروید یا از پیش آن.» زینب ـ سلام خدا بر اوـ باز نگاهی به عقب کاروان انداخت و انگار کرد که مثل همیشه، برادرش عباس را بیند اما جای او هم واپسین یاران بشیر را دید.
کاروان آن‌قدر ساکت بود که چون قبل از شهادتِ حسین. اما صورت‌ها کبود و زخم‌خورده‌، گونه‌ها نیم‌سوخته، موها سپید و شترها با کجاوه و جهاز.


ادامه مطلب...
۰۲ مهر ۹۶ ، ۰۴:۴۰ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی چهل و چهارم «ای در غم تو ارض و سما خون گریسته»

آدم ـ سلام خدا بر اوـ نگاهی به بالای سر انداخت. گوشه‌ی عرش نام پیامبران و امامان را دید. نام یک‌یکِ آن سراپردگان را با جبرائیل تکرار کرد تا به نام مقدّست رسید و خواند: «حسین!» اما دل‌ش شکست و اشک‌ش به گونه غلطید. علّت را از جبرائیل پرسید و او داستانِ تو را برایش گفت. که آن‌چنان تشنه می‌شوی که بی‌آبی چون دودی میان تو و آسمان فاصله می‌اندازد! و جز با چکاچکِ شمشیرها، جوابت را نخواهند داد. بعد از آن، آدم و جبرائیل، هر دو برایت چون مادرِ بچه‌مرده گریستند.

ادامه مطلب...
۰۱ مهر ۹۶ ، ۱۹:۰۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی چهل و سوم: «پرچمِ سیاه»

خانه که نمی‌شد اسمش را گذاشت. دست‌کم اما سقفی برای بالاسر داشت. گوشه‌ی حیاط، حصیری پوسیده و نصفه‌نیمه افتاده بود که پیرمرد و زنش گاهی رویش می‌نشستند و گُلی می‌گفتند؛ تا شب‌هنگام پسرشان بیاید و از تنهائی درشان بیاورد.
زن، آبی از حوض به صورت زیبایش زد و پرچم سیاه را از کنار حوض برداشت. با همان دستِ خیس، خاک‌ش را گرفت و نگاهی معنادار به شوهرش انداخت.
پیرمرد سرش را پائین انداخت و گفت: «زن! خودم هم وامانده‌ام. نمی‌دانم چه کنم؟! فردا اول محرم، به هوای هر سال، دوباره مردم سرازیرِ این خانه می‌شوند!»
زن ادامه داد: «خانه‌ای که یک ماه دیگر، باید تحویل صاحب‌ش دهیم و پلاسِ بی پلاسمان را جای دیگر ببریم!»
پیرمرد گفت: «زن! به‌خدا این‌ها اصلاً مهم نیست! کسی چه می‌داند که من آه در بساط دارم یا ندارم. حرف این است که اگر بیایند و وضعِ والذّاریاتِ مرا ببینند، آبرو برایم نمی‌ماند. از طرفی هم، مردم به این روضه‌ی دهه اولی عادت کرده اند! اگر مثل هر سال، این پرچمِ سیاه را، بالای در خانه نبریم؛ دیگر چه سری میانِ در و همسایه بلند کنم؟! حسین‌جان! نپسند که بی‌آبرو شوم!»
چشمانِ مرد بی‌چاره پر از اشک شد و بلند بلند گریست!

ادامه مطلب...
۳۰ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۴۰ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی سی و ششم: «عشق حسین، از گرمابه تا آنتاریو!»

امسال، چند روز قبل از شروع ایام محرّم، دوستانِ «سایت تبیان» با حقیر تماس گرفتند و «قول» گرفتند تا برای روزِ عاشورا کاغذی سیاهه کنم و متنی در اختیار آن عزیزانِ بهتر از جان قرار دهم.
اما طبق معمول، روز عاشورا رسید و برنامه‌های ناتمامِ این حقیر، اجازه‌ی نوشتنِ حتّی یک خط را هم نداد و از دوستان، غَضَبی فرو خورده ماند و از من، عرقِ شرمی بی سر و صدا. یا بگو ذغالی بی‌توفیق و روسیاه!

در آن ایام پر اندوهِ سالارِ شهیدان، هر شب، مسیری طولانی و پیچ‌واپیچ را طی می‌کردم تا به روستائی آرام، پشتِ انبوهی کوه برسم و برای دل‌های تشنه‌ی «حسین‌بن‌علی»، دو سه حرفِ عشق بگویم!
سکوتِ سنگینِ آن جاده‌ی بی‌تردّد، مرا غرقِ خود می‌کرد. سعی می‌کردم هرچه بیش‌تر از آن برهوتِ ترس‌ناک و آرام، لذت ببرم! گاه آرزو می‌کردم، آن پیچ‌ها هیچ‌گاه به پایان نمی‌رسید و من برای همیشه می‌چرخیدم و می‌رفتم! می‌پیچیدم و می‌رفتم. آن‌قدر که به بی‌نهایت برسم! نهایتی در آن دوردست‌ها به بلندای همان حسین بن علی ـ که سلام خدا بر او بادـ .

یکی از شب‌ها، نمی‌دانم چه شد که یادِ یکی از دوستانِ دورانِ گرمابه و گلستان افتادم. دوستی که هزارها فرسنگ‌ از من جدا افتاده بود و یادم افتاد از روزهای آغاز جدائی‌مان. که من به حوزۀ علمیه شدم و او به دانشکده‌ی فنی مهندسی. بعد هم بورسیه شد و کانادا و تورنتو. این‌گونه شد که آن رفیق قدیمی، به جای «گرمابه»ی سرِ کوچه، «گلستان»های ساحلیِ آنتاریو را انتخاب کرد!
اما «گلستان» هیچ‌گاه او را از یادِ «گرمابه» جدا نکرد. برای همین، گفتم بگذار زنگی بزنم و «عزاداری‌ قبول»ی بگویم:
-  سلام دکتر!
-  علیکم السلام حجّت الإسلام!
-  آقا یعنی اگه ما صدسال در این بیابون‌های تاریک لواسون، تلف هم بشیم؛ تو خبری از ما نخواهی گرفت!
-  سیدجان به‌خدا تحقیقات و سخن‌رانی‌هام وقتِ نفس کشیدن نمی‌ذاره. همین الان وسط سمینار هستم!

گفتم: «الآن می‌تونی صحبت کنی؟» 
گفت: «بله آف‌کُرس! چند دقیقه‌ای تا سخن‌رانیِ من مانده. در خدمتم.» 
گفتم: «هیچی محمدجان، می‌خواستم بپرسم امسال هم توانستی برای سید الشهداء کاری بکنی یا نه؟!»
آهی کشید و گفت:
-  من که هیچ‌وقت نتوانسته‌ام کاری که باید و شاید برای حضرت بکنم. اما امسال خدای متعال توفیق داد دوباره بتوانم در کنارِ جریانِ بسیار زیبا و منطقیِ «Who is Hussain?» حضور داشته باشم و از امام حسین برای مردمِ این سامان بگویم.

ادامه مطلب...
۲۸ مهر ۹۵ ، ۱۷:۳۴ ۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی سی و یکم: «ماه، مشک، امید»

والله لا اذوق الماء و سیدی الحسین عطشانا... به خدا که من لب به آب نمی‌زنم وقتی که محبوبم؛ حسین تشنه است. 

سر اسب را به سمت خشکی بر می‌گرداند. اکنون دیگر او تشنه آب نیست. تشنه دیدار کسی است که تصویرش را در آب دیده است و انگار او نه مشک که آب حیات عالم را با خود حمل می‌کند.
هیچکس پیش رو نیست سکوتی مرموز و سرشار از التهاب بر فضای نخلستان سایه افکنده است. چندهزار چشم از پشت نخلها سوار را می‌پاید اما هیچکس جلو نمی‌آید. سکوت آنقدر سنگین است که حتی صدای نفس اسب‌ها به گوش می‌رسد و گاهی صدای پابه‌پا شدن ناخواسته اسبها بر صفحه این سکوت خراش می‌اندازد. ‌پیداست که از جنین این سکوت، طفل طوفانی در شرف‌ تولد است...

شریعه فرات، پشت سر است و چند هزار سوار دشمن، پیش رو... اکنون همه قوای دشمن، معطوف آب و عباس است همه خواست و تلاش دشمن، نرسیدن آب به جبهه حسین است.

ادامه مطلب...
۱۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۶:۳۲ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی بیست و چهارم: «سوگ‌نامه دخترکی که نیست!»

«فاطمه»! دختر کوچولوی من! سلام.
موقعی که این نامه را برایت می‌نویسم، دیگر در این دنیا نیستی! ببخش مرا که این قدر دیر شده‌است. ببخش.

امروز، تاریک روشنای غروب، سرِ کلاس بودم که پیامی روی تلفنم ظاهر شد و توجّهم رو جلب کرد. زده بودند: «از ماجرای دختری که هنگام تدفین پدرش جان داده است؛ خبر دارید؟» چشمانم گرد شد. درس را متوقف کردم و نوشتم: «نه!»
نوشتند: «پدرش از مدافعان حرم بوده است.» چشم‌هایم را بستم تا بچه ها تشویشم را متوجّه نشوند. میان آن‌همه نگاه‌ زل‌زده، 
سعی می کردم دوباره تمرکزم را به دست بیاورم و درس را ادامه بدهم امّا انگار بخواهی کوهی بکَنی! 

آخرین پیام روی گوشی‌ام ظاهر شد: «آن دختر، تنها سه سال داشته است!» و عکست را پشت سرش فرستادند. همین عکس:

دختر شهید،

که چقدر زیبا بودی! نفسم حبس شد و چهره ام به تیرگی رفت!

ادامه مطلب...
۲۷ دی ۹۴ ، ۰۹:۰۳ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی بیست و دوم: «عمود 40_قسمت دوم»

سفر، نفس‌های آخرش را می‌کشد و من داخل کشور رسیده‌ام. این تاکسی بی‌چاره هم که هرچه می‌گازد، به تهران نمی‌رسیم. هر قدر سعی می‌کنم از فرصت استفاده کنم و بنویسم؛ نمی‌شود. چشم‌هایم از تب، گُر گرفته؛ ماشین و جاده دور سرم می‌چرخد! و برای گفتن کوچک‌ترین کلمه‌، باید خیلی به حنجره‌ام فشار بیاورم. چیزی نیست! آثار سرمای روزِ آخر است...

دو روز بعد ـ تهران
با این‌که هنوز سرما در بدنم هست، ولی فکر می‌کنم بشود اربعین را بنویسم.
بنویسم که از امروز، اگر عکس یا خبری از «آوارگان سوری» دیدم؛ حال‌شان را بهتر می‌فهمم! با این تفاوت که من؛ فقط دو شب، طعم آوارگی را چشیدم ولی این خانواده‌های مظلوم، در طول سال!
در واقع من، فقط آوارگی را «تمرین» کردم. اولین دفعه اش هم، شب قبل از «پیاده‌روی» بود که گم شدم! بعد از زیارت شبانه، کوله به کمر، از این خیابان به آن خیابان، و انرژیِ زیادی که برایم نمانده بود. معده‌ هم قربانش بروم فقط آواز می‌خواند! بدون هیچ نشانه یا اسمی از محل اسکان! نا امیدانه نگاهی به ره‌گذران کردم که تعدادشان کم و کم‌تر میشد و سرعت‌شان بیش‌ و بیش‌تر! خدا را شکر که «یه پَنش تومنی!» ته جیبم بود! تکه نانی خریدم و گوشه‌ای غریبانه آن‌ را به سق کشیدم!

ادامه مطلب...
۲۲ آذر ۹۴ ، ۱۸:۵۷ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی بیستم: «عمود 40_قسمت اول»


اتوبوس گوشه ای در میان ترافیک توقف می کند. سیل جمعیت، کوله به کمر مشغول حرکت است کنار جاده، و گاه لابلای ماشینها؛ و بانوان نه کمتر از مردان! جلوتر معلوم می شود که سر دراز این قصه، به سفیدپوشان نیرو انتظامی می رسد! مرز است دیگر! مرز! نمی توانی همین طوری سرت را پایین بیاندازی و از "چذابه" رد شوی. به قول یکی از پیرمردهای سفر اولی مان: "کذابه!"
به رفیقم "ثاقبی" زنگ می زنم که: "فقط چهار روز تا اربعین مانده. پس این مجوز دوربین چی شد؟!" می گوید: "سید، ارشاد نامه زده. ولی وزارت خارجه میگه کاری از دست ما بر نمیاد!" عصبانی می شوم. همان طور کنار جاده داد می زنم: "بگو اگر به شما ربطی نداره، پس به کی ربط داره؟!" زائرانی که از کنارم رد می شوند، به روی خودشان نمی آورند! هواسشان جای دیگری است...
توسل می کنم که مجوزمان جور شود و در قیامت اربعین، ما هم یادگاری با خود برداریم و ببریم و به بقیه ی عالم هدیه کنیم. در حال خودم هستم که کسی با لهجه عربی جلویم را می گیرد و التماس می کند: "تو رو خدا کفشتان را بدهید واکس بزنیم. به خدا چهار ساعته منتظریم یکی از زائران امام حسین علیه السلام بیاد کفشش رو واکس بزنی." زیر آن آفتاب کفشم واکس زده و نو می شود.
جلوتر فضا پر از موکب و دود هیزم و چای است. عده ای با تعجب از هم دیگر می پرسند: "این جا ایران است یا عراق؟!" می گویم: "بابا! اینا بچه های اهواز خودمون هستند".
ادامه مطلب...
۱۵ آذر ۹۴ ، ۱۸:۴۵ ۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی