چند داستان از حضرت دوست و اهل بیتش...

۲ مطلب با موضوع «امام حسین علیه‌السلام :: حضرت زینب سلام‌الل‍ه‌علیها» ثبت شده است

سبوی یازدهم: «من دیدم آن‌چه تو ندیدی»

پرده‌ اول:
ای سالار زینب!
اگر تو آخرین نفس‌های رسول‌ال‍له را دیدی، منِ زینب هم آن‌جا بودم و دیدم.
اگر تو فریادهای مادرمان در پشت در را شنیدی، من هم فریادها را شنیدم.
اگر تو خزان صورت ضربت خورده پدرمان را دیدی، من هم آن صورت را دیدم.
اگر تو کنار تشت، پـاره های جگر برادرمان را دیدی، من هم پـاره‌ها را دیدم.
اگر تو از بدن مطهّر علی اکبر، دانه‌های تسبیحِ روی زمین ریخته‌ای را دیدی، من هم دیدم.


ای أبو‌المصائبِ زینب!
اگر تو برای کودکت جرعه ای آب می‌خواستی، من هم آن‌جا تشنه‌ی قطره آبی برای شش‌ماهه ات بودم.
اگر تو یکی یکی بدن های به خون شده‌ی فرزندان پیامبر و آخرین یارانت را دیدی، من هم دیدم.
اگر تو منتظر بازگشت ساقیِ لب تشنگان بودی، من هم منتظر بودم و به چشم خویش دیدم.
امّا حسینِ زینب!
من صحنه‌‌ای دیدم که تو ندیدی. من از اول این راه، سر مطهر پر فروغ تو را جلوی چشمانم دیدم اما تو ندیدی.
من از ابتدای این چهل منزل، موهای پریشانت را در میان گرد و خاک این صحرا دیدم اما تو ندیدی.
من، هرگاه سرم را از میان کجاوه بیرون آوردم، چشمان شرمنده‌ات را دیدم،
اما تو ای پاره‌جگرم هیچ‌گاه در زندگی‌ات، چنین صحنه‌ای ندیدی...
تو آخر چگونه می‌توانستی آن‌چه را من می‌بینم ببینی، حال آن که خودت مرکز نگاه‌ من بودی.
تو چگونه می‌توانستی خودت را ببینی حال آن‌که «خودت» موضوع دردهای جانسوز من بودی...
 

ادامه مطلب...
۰۴ شهریور ۹۴ ، ۲۳:۵۸ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی ششم: «منم زینب کسی چون من نباشد»

آب زنید راه را که نگار می‌رسد...
راه دهید. کاروان خسته‌ای از راه می‌رسد. کاروان خسته ای از بازماندگان حسین. کاروانی از ققنوس‌های پر شکسته‌ی حسین. آبی هم اگر گوشه کناری پیدا شد؛ آب هم بیاورید. بر این خاکِ تفتیده آب بپاشید، بل‌که قدری پای این دخترهای کوچولو التیام پیدا کند. اگر هم آبی نیست، اشکالی ندارد. دیگر این پاها به مغیلان‌ کربلا عادت کرده است...
...
ای مادر غم‌ها گفته‌اند و شنیده‌ایم که تمام زندگی حضرتت دوشادوش درد بوده است. از ابتدای ولادت تو. از همان اولِ اول. امّا، کجا می‌دانستیم قبل از ولادتت را! که در شکمِ مادر بودی و غصه‌ها تمامِ دلِ مادر را می‌گرفت و روزبه‌روز بیش‌تر و بیش‌تر.
که حضرت فاطمه با خودش می‌فرمود: خدای من، این دردها چیست که بر دلم هجوم می‌آورد. نکند به‌خاطر «طفل در شکمم» باشد.
تا این‌که با به‌دنیا آمدنت، جرقه ای از شادی خانه را گرفت و حضرت حسین به سوی پدر دوید که: پدر عزیزم، پروردگار به من «خواهری» عنایت فرموده است؛ امّا باز هم آن غصه ادامه پیدا کرد. این بار در اشک‌های صورتِ علی. حسین علیه‌السلام بهت‌زده نگاهی به پدر کرد و در پرده‌ای از اشک پرسید: پدر، چرا غصّه می‌خورید؟
فرمود: فرزندم به زودی پرده‌ها از جلوی چشمان تو هم کنار خواهد رفت.

ادامه مطلب...
۰۴ شهریور ۹۴ ، ۰۱:۱۵ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی