چند داستان از حضرت دوست و اهل بیتش...

۵ مطلب با موضوع «امام حسین علیه‌السلام :: سید الشهداء علیه‌السلام» ثبت شده است

سبوی چهل و چهارم «ای در غم تو ارض و سما خون گریسته»

آدم ـ سلام خدا بر اوـ نگاهی به بالای سر انداخت. گوشه‌ی عرش نام پیامبران و امامان را دید. نام یک‌یکِ آن سراپردگان را با جبرائیل تکرار کرد تا به نام مقدّست رسید و خواند: «حسین!» اما دل‌ش شکست و اشک‌ش به گونه غلطید. علّت را از جبرائیل پرسید و او داستانِ تو را برایش گفت. که آن‌چنان تشنه می‌شوی که بی‌آبی چون دودی میان تو و آسمان فاصله می‌اندازد! و جز با چکاچکِ شمشیرها، جوابت را نخواهند داد. بعد از آن، آدم و جبرائیل، هر دو برایت چون مادرِ بچه‌مرده گریستند.

نوح ـ سلام خدا بر اوـ هنگامی که می‌خواست سوار کشتی شود؛ به دستور خدا پنج میخ به اطراف کشتی کوبید و با هر کدام نامِ مطهر یکی از پنج تن آل عبا را گفت. اما چون به پنج‌مین نام رسید، نا‌گهان دل‌ش فرو ریخت و چشم‌هایش به لرزش افتاد. چون از باریتعالی علت را پرسید؛ فرشته‌ی وحی از شهادت مظلومانه تو فرمود. نوح پای کشتی نشست و سخت گریست.

ابراهیم ـ سلام خدا بر اوـ دشنه‌ی ذبح اسماعیل را به کناری افکند و نفسی تازه کرد. همان‌طور که اسماعیل را که از او دور می‌شد می‌نگریست؛ با خود گفت: «ای کاش به داغ فرزند مبتلا می‌شدم و به مقام صبر هم می‌رسیدم!» وحی رسید و داستان شهادت و تنهائیِ تو را برایش آورد. ابراهیم به سختی اشک ریخت. آن‌جا بود که فرشته وحی به او گفت: «حال که برای حسین گریستی؛ پاداش صبر بر مصیبت فرزندت را هم خواهی داشت. و فَدیناهُ بِذبحٍ عَظیم. این همان قربان بزرگ است که برای اسماعیل قرار داده‌ایم.»

عیسا ـ سلام خدا بر اوـ از کربلا می‌گذشت. آهوانی را دید که می‌گریند و به سمتش می‌دوند. با حواریون‌ش فرود آمد و با آهوان گریست. حواری‌ها هم از گریه او به گریه افتاده بودند اما نمی‌دانستند چرا اشک‌های پیامبر خدا این‌گونه فرو می‌ریزد. او داستان شهادتت را برایشان فرمود و ناله‌شان به آسمان رفت.

پیامبر خدا ـ سلام خدا بر او و آل‌ش ـ شبی دیر به خانه برگشت. ام سلمه چون صورت خاک‌آلود و پژمرده پیامبر را دید؛ سراسیمه جلو دوید و بر سر و صورت خود زد. حضرت فرمود: «امشب مرا به سرزمینی بردند به نام کربلا... .»

روزی دیگر، در برِ پیامبر بودی که یکی از فرشتگان اجازه گرفت تا به پابوسیِ جدّت برسد. و شاید برای دیدن تلاقیِ خنده‌هایت با خنده‌های پیامبر! چون وارد شد؛ پرسید: «یا محمد! آیا حسین را دوست داری؟» فرمود: «آری به خدا سوگند!» گفت: «ولی امتت او را تنها خواهند گذاشت و خواهند کشت.» شادیِ پیامبر، تبدیل به اشکی شد که تا گونه‌های کوچکت ادامه یافت. فرشته گفت: «ای پیامبر، آیا می‌خواهی تربتش را نشانت دهم؟» و در چشم بر هم زدنی خاکی از گوشه بالش آورد و به دستان پیامبر ریخت. خاکی که کم‌کم گِل می‌شد.
جدّت همیشه به زنان خانه سفارش می‌فرمود: «نگذارید حسینم به گریه بیافتد.» آن‌روز اما چون وارد خانه شد؛ فرمود: «کسی نزد من نیاید.» همه فهمیدند که همین لحظات باید پیامی از آسمان برسد یا رسیده باشد!
به سمت غرفه‌ی در بسته‌ی پیامبر دویدی. ام‌سلمه تو را در آغوش کشید و شیرین زبانی کرد تا آرامت کند. اما گریه‌ی تو شدت یافت. ام‌سلمه بینِ دو دستور مانده بود که چه کند. وارد نشدنِ هیچ‌کس بر پیامبر یا نَگریستنِ حسین! اما او دومی را ترجیح داد و دستانِ کوچک‌ت را رها نمود. هرچه باشد، حسینی. حسین. وارد بر پیامبر شدی و در دامان مطهّرش آرام گرفتی. جبرائیل داشت به پیامبر می‌گفت: «آری ای پیامبر، و  پس از آن امتت، او را خواهند کشت.» پیامبر فرمود: «آیا با آن‌که به من ایمان دارند او را می‌کشند؟ نگاهی به چهره‌ات کرد و سرش را پائین انداخت: «آری!»
پیامبر، مصیبت‌زده و درد کشیده، در حالی که هنوز تو را به آغوش داشت؛ از اتاق خارج شد و مستقیم به سمتِ اصحابش، بیرون رفت. گوئی پرده‌های نم‌زده‌ی چشمانش، مانع شده بودند تا چهره‌های نگرانِ اهل خانه را دیده باشد!

روزی دیگر در آغوش مادرت آرام گرفته بودی. و جدت، چشم از تو بر نمی‌داشت. ناگهان زبانش به غیب باز شد و صدا زد: «خدا کشنده‌ات را لعنت کند. خدا عریان کننده‌ات را لعنت کند. خدا بین من و آنان داوری کند.» فاطمه زهرا ـ سلام خدا بر اوـ علت را پرسید. حضرت نگاهی به او انداخت و گوشه‌ای از داستانِ شهادتت را باز نمود: «دخترم! پس از من و تو، حسین را بسیار می‌آزارند. اما او آن روز در میان گروهی است که مثل ستارگان آسمان، درخشان و مشتاق شهادتند. پرسید: «پدر! آن‌جا کجاست؟» فرمود: «سرزمینی از رنج و بلا.» پرسید: «پدر! آیا کشته می شود؟»
ـ آری دخترم. امّا نه مثل هیچ یک از گذشتگان. آن‌روز اهلِ آسمان و زمین و فرشتگان و حیوانات و گیاهان و دریاها و کوه‌ها بر او خواهند گریست.
اشک‌های مادرت هم بر گونه‌ی مطهرش چکید.


۰۱ مهر ۹۶ ، ۱۹:۰۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی چهل و سوم: «پرچمِ سیاه»

خانه که نمی‌شد اسمش را گذاشت. دست‌کم اما سقفی برای بالاسر داشت. گوشه‌ی حیاط، حصیری پوسیده و نصفه‌نیمه افتاده بود که پیرمرد و زنش گاهی رویش می‌نشستند و گُلی می‌گفتند؛ تا شب‌هنگام پسرشان بیاید و از تنهائی درشان بیاورد.
زن، آبی از حوض به صورت زیبایش زد و پرچم سیاه را از کنار حوض برداشت. با همان دستِ خیس، خاک‌ش را گرفت و نگاهی معنادار به شوهرش انداخت.
پیرمرد سرش را پائین انداخت و گفت: «زن! خودم هم وامانده‌ام. نمی‌دانم چه کنم؟! فردا اول محرم، به هوای هر سال، دوباره مردم سرازیرِ این خانه می‌شوند!»
زن ادامه داد: «خانه‌ای که یک ماه دیگر، باید تحویل صاحب‌ش دهیم و پلاسِ بی پلاسمان را جای دیگر ببریم!»
پیرمرد گفت: «زن! به‌خدا این‌ها اصلاً مهم نیست! کسی چه می‌داند که من آه در بساط دارم یا ندارم. حرف این است که اگر بیایند و وضعِ والذّاریاتِ مرا ببینند، آبرو برایم نمی‌ماند. از طرفی هم، مردم به این روضه‌ی دهه اولی عادت کرده اند! اگر مثل هر سال، این پرچمِ سیاه را، بالای در خانه نبریم؛ دیگر چه سری میانِ در و همسایه بلند کنم؟! حسین‌جان! نپسند که بی‌آبرو شوم!»
چشمانِ مرد بی‌چاره پر از اشک شد و بلند بلند گریست!
دیدنِ اشک‌های مرد برای همسرش سخت بود. پرچم سیاه را در دست‌هایش فشرد و نزدیک شوهرش آمد.
ـ آقا! یادته سال‌های سال ما بدون بچه روزمان را کنارِ هم، شب کردیم؟ من یک روز گفتم که افسوس این مال و منال وارثی نداره؟»
گفت: «بله. می‌خوای داستان نذر امام حسین رو یادم بیاوری؟! مگر می‌شه یادم برود زن! نذر کردیم اگر خدا فرزندی به‌مان داد؛ هر سال دهه اول تو خونه، روضه‌ی کربلا بخونیم. آره خوب یادمه! اما مردِ ورشکسته‌ی بی‌هیچ، مگه چی‌کار می‌توانه بکنه؟!»
زن گفت: «ما هنوز یک چیزِ فروشی داریم. همین پسری که از حسین گرفته‌ایم!»
ـ منظورت چیست؟
زن گفت: «من هجده سال زحمت کشیده‌ام؛ پسر بزرگ کرده‌ام. پسرم که آمد؛ گیسوانش را می‌تراشی. همین فردا سرِ بازار بصره می‌روی. چه‌کار داری بگوئی پسرم است. بگو غلامم است. یک قیمتی او را بفروش و پولش را بیاور، چراغِ این خیمه را روشن کن!»
مرد گفت: «شاید پسرت راضی نشود. تازه شرعاً هم نمی‌دانم می‌شود او را فروخت یا نه.»
زن و شوهر رفتند خدمت علما و پرسیدند. علما گفتند: «اگر پسر راضی باشد خودش را در اختیار کسی بگذارد؛ اشکالی ندارد.» و به خانه برگشتند.
لختی بعد، در خانه باز شد و فرزند وارد شد. مادرش نگاهی به قامتش انداخت و گریان به سمت اتاق دوید. پدرش دست به صورت پر اشکش می‌کشید.
ـ آقاجون! چیزی شده؟
ـ پسرجان! ما تصمیم گرفته‌ایم تو را با امام حسین معامله کنیم!
و داستان را گفت.
پسر گفت: «من حاضرم پدر! فدای شما و خیمه‌ی اباعبدالل‍ه! که اگر می‌شد؛ امشب به بازار می‌رفتم!»
صبحِ علی الطلوع، گیسوانِ پسر را تراشیدند. پسر خود را در بر مادرش انداخت و گریستند، و به سرعت به طرف بازار برده‌فروشان حرکت کردند.
پدر، تا غروب هر قیمتی گفت؛ کسی نخرید. اما در دل‌ش خوشحال بود که بار دیگر او را پیش مادرش می‌برم تا او را ببیند. در همین فکر بود که ناگاه، سواری از دروازه بصره عبور کرد و سراسیمه به سمت آن‌دو تاخت و نزدیکشان سلام کرد.
ـ او را می‌فروشی؟!
ـ بله آقا! از صبح برای همین منتظریم!
مبلغ را گفت. آن سوار کیسه‌ای دینار داد که دقیق به همان قیمت بود. بعد فرمود: «اگر بیشتر هم می‌خواهی؛ بدهم!»

پیرمرد خیال کرد که سوار او را مسخره می‌کند. گفت: «همین مقدار کافی است!» اما آن سوار، مشتی دیگر دینار طلا به او داد و فرزند را با خود برد.
پیرمرد به خانه آمد. زن جلو دوید و پرسید: «خوب! چه کردی؟!» گفت: «فروختم.» ناگهان زن بلند شد و نگاه‌ش را به گوشه‌ای دوخت و بلند گفت: «ای حسین! به خودت قسم دیگر اسم بچه‌ام را به زبان نمی‌آورم!»
پسر در دلِ تاریک شب، سوار بر اسب می‌رفت! بغض گلویش را می‌فشرد. اما نتوانست جلوی خودش را بگیرد و به شدت گریست. آقا رویش را برگرداند.
ـ پسرجان! چرا گریه می‌کنی؟!
ـ آقا! من اربابی داشتم که خیلی مهربان بود. حال جدائیِ او مرا بی‌تاب ساخته است.»
فرمود: «پسرم! نگو اربابم. بگو پدرم.»
ـ آری، پدرم.
فرمود: «می‌خواهی نزدشان برگردی؟!»
ـ نه!
فرمود: «چرا؟!»
ـ اگر برگردم؛ می‌گویند فرار کرده‌ام!
فرمود: «نه پسرم! از اسب برو پائین و به خانه برگرد!»
نمی‌خواست برگردد. اما آخرین جمله‌ آن آقا، او را سر جایش میخ‌کوب کرد:
ـ برو خانه و اگر گفتند فرار کرده‌ای؛ بگو فرار نبود! حسین مرا آزاد کرد!
ناگهان در میان صحرا دید اسبی نیست و سواری نیست. و جلوی درب خانه‌شان‌ ایستاده است. آرام کلون در را به صدا در آورد. نسیمِ نیمه‌شب، پرچم سیاهِ بالای در را تکانی داد.

برداشتی آزاد از داستانِ «آزاد شده‌ی حسین» به نقل از مرحوم کافی، کتابِ «کرامات الحسینیه»




۳۰ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۴۰ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی سی و ششم: «عشق حسین، از گرمابه تا آنتاریو!»

امسال، چند روز قبل از شروع ایام محرّم، دوستانِ «سایت تبیان» با حقیر تماس گرفتند و «قول» گرفتند تا برای روزِ عاشورا کاغذی سیاهه کنم و متنی در اختیار آن عزیزانِ بهتر از جان قرار دهم.
اما طبق معمول، روز عاشورا رسید و برنامه‌های ناتمامِ این حقیر، اجازه‌ی نوشتنِ حتّی یک خط را هم نداد و از دوستان، غَضَبی فرو خورده ماند و از من، عرقِ شرمی بی سر و صدا. یا بگو ذغالی بی‌توفیق و روسیاه!

در آن ایام پر اندوهِ سالارِ شهیدان، هر شب، مسیری طولانی و پیچ‌واپیچ را طی می‌کردم تا به روستائی آرام، پشتِ انبوهی کوه برسم و برای دل‌های تشنه‌ی «حسین‌بن‌علی»، دو سه حرفِ عشق بگویم!
سکوتِ سنگینِ آن جاده‌ی بی‌تردّد، مرا غرقِ خود می‌کرد. سعی می‌کردم هرچه بیش‌تر از آن برهوتِ ترس‌ناک و آرام، لذت ببرم! گاه آرزو می‌کردم، آن پیچ‌ها هیچ‌گاه به پایان نمی‌رسید و من برای همیشه می‌چرخیدم و می‌رفتم! می‌پیچیدم و می‌رفتم. آن‌قدر که به بی‌نهایت برسم! نهایتی در آن دوردست‌ها به بلندای همان حسین بن علی ـ که سلام خدا بر او بادـ .

یکی از شب‌ها، نمی‌دانم چه شد که یادِ یکی از دوستانِ دورانِ گرمابه و گلستان افتادم. دوستی که هزارها فرسنگ‌ از من جدا افتاده بود و یادم افتاد از روزهای آغاز جدائی‌مان. که من به حوزۀ علمیه شدم و او به دانشکده‌ی فنی مهندسی. بعد هم بورسیه شد و کانادا و تورنتو. این‌گونه شد که آن رفیق قدیمی، به جای «گرمابه»ی سرِ کوچه، «گلستان»های ساحلیِ آنتاریو را انتخاب کرد!
اما «گلستان» هیچ‌گاه او را از یادِ «گرمابه» جدا نکرد. برای همین، گفتم بگذار زنگی بزنم و «عزاداری‌ قبول»ی بگویم:
-  سلام دکتر!
-  علیکم السلام حجّت الإسلام!
-  آقا یعنی اگه ما صدسال در این بیابون‌های تاریک لواسون، تلف هم بشیم؛ تو خبری از ما نخواهی گرفت!
-  سیدجان به‌خدا تحقیقات و سخن‌رانی‌هام وقتِ نفس کشیدن نمی‌ذاره. همین الان وسط سمینار هستم!

گفتم: «الآن می‌تونی صحبت کنی؟» 
گفت: «بله آف‌کُرس! چند دقیقه‌ای تا سخن‌رانیِ من مانده. در خدمتم.» 
گفتم: «هیچی محمدجان، می‌خواستم بپرسم امسال هم توانستی برای سید الشهداء کاری بکنی یا نه؟!»
آهی کشید و گفت:
-  من که هیچ‌وقت نتوانسته‌ام کاری که باید و شاید برای حضرت بکنم. اما امسال خدای متعال توفیق داد دوباره بتوانم در کنارِ جریانِ بسیار زیبا و منطقیِ «Who is Hussain?» حضور داشته باشم و از امام حسین برای مردمِ این سامان بگویم.

ادامه مطلب...
۲۸ مهر ۹۵ ، ۱۷:۳۴ ۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی نوزدهم: «مهمانِ یک شبه‌ی راهب»

«راهب» درهای عبادتگاه را بست و نگاهی به آسمان نیمه شب انداخت و آهی کشید که: «خدایا! ده ها و صدها سال، نه من که پدران و اجداد من، در دل این صحرا منتظر آمدنش بوده اند. آیا به موی سپیدم رحمی نمی نمائی که این همه سال انتظار، به پایان برسد؟!»

اثر: سینا افشار

دیگر هر نگاهی و هر سلامی و هر توقّفی و هر کاروانی برایش مهم بود و معنا داشت. کم کم بسترش را پهن کرد و با این انتظار چند صد ساله، آرام و عمیق به خواب رفت. صبح هنگام از صدای درِ عبادتگاه پرید و بیرون آمد. مثل هر سال، کاروانِ خسته ی «ابوطالب» از راه رسیده بود. آنها را براندازی کرد و پرسید: «پس اسب و شترتان کجاست؟!» گفتند: «ما خیلی توقف نمی کنیم! یکی از جوانهایمان را بالاسرِ شترها گذاشته ایم تا برگردیم!»
و با شنیدن کلمه ی «جوان»، تمام دانسته های عمرش را و تمام کتابهائی که در «دِیر» خوانده بود را مرور کرد و برقی چشمانش را گرفت.
- نکند این جوان، نشانه ای از پیامبر موعود انجیل، «محمد» داشته باشد؟!
ادامه مطلب...
۰۱ آذر ۹۴ ، ۰۷:۳۴ ۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی هجدهم: «قصه لبِ تشنه ات، به «زهیر» هم رسید!»

سلام. نام من «عبدالله» است. اهل قبیله ی بنی فَزاره.
داشتم از مکه بیرون می رفتم که یار قدیمی ام «زهیر» را دیدم. هم دیگر را در آغوش کشیدیم و خوشحال تر شدم وقتی فهمیدم مقصد او هم کوفه است! و الان، مدتی است که هم راهِ  عیالات و خویشان او، صحرا و کوه را پشت سر گذاشته ایم.
قصه لب تشنه ات به زهیر هم رسید
طرح از: خانم آقابابائیان
زهیر صدایم زد:
عبدالله! حواست کجاست باباجان! آن سیاهی را نزدیک کوه می بینی؟ مدّتی است همراه ما دارد می آید. نگرانم که قصد عیالات و آذوقه ی ما را کرده باشد!
به خودم آمدم. راست می گفت، در دل این صحرا به هر سیاهی ای نباید اعتماد کرد. گفتم: «جناب زهیر! من می روم سر و گوشی آب بدهم و برگردم.»
...
خدای من! این که کاروانِ «پسر فاطمه» است! حسین، وسط این صحرا چه می خواهد؟ آن هم با این همه بانوی سیاه پوش و بچه های خردسال! زودتر بروم، زهیر را خبر کنم که از شنیدنش خوشحال می- شود!
ادامه مطلب...
۲۲ مهر ۹۴ ، ۱۰:۲۴ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی