چند داستان از حضرت دوست و اهل بیتش...

۷ مطلب با موضوع «امام حسین علیه‌السلام :: سید الشهداء علیه‌السلام» ثبت شده است

سبوی چهل و هفتم: «Trocadero Street Cafe»

Unluckly It was heavy rain. The Miserable fallen leaves were patched and Mashed under rain attack And the Plane trees that became bald and bitter. I turned to the Trocadéro field and made my steps faster. The steep rain, at least was good to prevent the dust and dirt going into your eyes! And from the balded planes, you can better see the Eiffel Tower. "tour Eiffel!"وسط چین
ادامه مطلب...
۱۹ آبان ۹۶ ، ۱۲:۲۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی چهل و ششم: «کافه‌ی خیابانِ تروکادرو»

عَد آن‌روز بارانِ سختی گرفته بود. برگ‌های بخت‌برگشته‌ی پائیز هم، زیر حمله‌ی باران، چسبِ زمین شده بودند. و چنارهائی که کچل و کچل‌تر می‌شدند. به سمتِ میدانِ «تروکادرو» پیچیدم و قدم‌هایم را تندتر کردم. بارانِ تند، حداقل این خوبی را داشت که خُل و خاک‌برگ‌ها، به چشمت نرود! و از لابلای کچلیِ چنارها، بتوانی «برج ایفل» را به‌تر ببینی. توغ اِیفِل!
گوشه‌ی میدان تروکادرو، کافه‌ای قدیمی بود به همین نام. «Café du Trocadéro». میز و صندلی‌های بیرون‌ش‌ خیس و درهم تنیده شده بود. انگار مشتریانِ بیرون‌نشین‌ش سال‌هاست گریخته‌اند!

آخر، سرکارِ خانم! چرا امروز قرار گذاشته‌ای؟! شاید هم بی‌چاره نمی‌دانسته امروز هوا این‌قدر معوج می‌شود! می‌دانسته؟! حکماً نه. هم‌کلاسی که من می‌شناسم، با هوا و آب، خیلی کاری ندارد! فقط «Café» می‌شناسد و درس. انتهای غرغرهای بنده! نقطه!

من و «ایتوئِل» ماه‌ها بود که در دانش‌کده، روی پروژه‌ای مشترک کار می‌کردیم. چند باری هم مرا به خانه شخصی‌اش دعوت کرده بود. اما هر بار طفره می‌رفتم. روزی ناراحت شد و علت را پرسید. ناچار گفتم: «ببخش مادام! من مسلمان هستم و در دین ما، خلوت با زنِ سینگل جایز نیست.»
گفت: «باشد! کافه قرار می‌گذاریم!» و من هم پذیرفتم. با توجه به اعتقاداتِ دینیِ من، هرچه بود از خانه به‌تر بود! این‌طوری وقتی برمی‌گشتم ایران، ریش‌خند هم نمی‌شدم که بی‌احساس، پاریس رفته؛ اما یک بار هم کافه نرفته است! بگذریم.
بارها و بارها ساعات بین کلاس‌ها، به کافه‌ی کوچک دانش‌کده می‌رفتیم و پروژه را پیش می‌بردیم. روزهای تعطیل هم در همین کافه‌ی قدیمی، گوشه‌ی میدان «تروکادرو». مخصوصاً از وقتی که فهمیده بود مسلمان هستم؛ از دین مبین اسلام هم زیاد می‌پرسید تا کمی کنجکاوی‌اش فرو کشد.

و اما آن روز بارانی. 17 اکتبر 2016. وارد کافه شدم و کنارِ شیشه، پشت میزِ همیشه‌گی نشستم. اما این‌بار مه‌گرفته. بلند شدم کمی شیشه را پاک کنم تا مثل همیشه، چشم بدوزم به توغ اِیفِل! اما فایده‌ای نداشت! دید، زیرِ صد متر! نات کِلی‌یِر فور تیک‌آف!
همیشه زودتر می‌رسیدم و آن‌روز هم طبق معمول. و تا مادام برسد؛ به عادتِ همیشه، دو قهوه‌ی کلمبیائی سفارش دادم. به قول خودش: «کَفه کوغومبی‌یان».
«ایتوئل» دوان دوان رسید. خنده‌ام گرفته بود از قرمزیِ سرِ بینی‌ا‌ش. و برگ‌هائی که به سر و لباس‌ش چسبیده بود. کفِ کافه خیس بود، خیس‌تر هم شد...
گفتم: «سرکار ایتوئل! نمی‌شد روز به‌تری قرار بگذارید؟!»
فوراً گفت: «امروز روز مبارزه با فقر است!» نگاه معناداری کردم و گفتم: «خوب!» ملتمسانه گفت: «این روز برای ما فرانسوی‌ها روز مهمی است. می‌خواستم تو هم در این خاطره‌ی بزرگ شریک باشی!»
اشاره کردم قهوه‌ها را بیاورند. ایتوئل روبرویم نشست و ادامه داد: «نوزده سال پیش، درست در همین روز، 17 اکتبر 1987، پدر ژوزف رِزینسکی از مردم دعوت کرد که به احترام قربانیانِ فقر در همین میدانِ تروکادرو جمع شوند. صدهزار نفر آمدند و برای ریشه‌کن کردنِ فقر در جهان تظاهرات کردند! باورت می‌شود؟! صدهزار نفر وسط پاریس!»
گفتم: «و تو عمیقاً به این مبارزه اعتقاد داری. درسته؟»
گفت: «بله. من قسم خورده‌ام تا راه پدر ژوزف را ادامه دهم و می‌خواهم هیچ فقیری روی زمین نباشد.» گفتم: «خوب به‌سلامتی!» گفت: «نُن! نُن! من از تو هم خواستم امروز بیائی. چون یادم می‌آید روزی گفتی اسلام فرقی میان فقیر و غنی نمی‌گذارد و ملاک در برتری آدم‌ها، «انسانیّت» اون‌هاست.»
ـ بله تقوا! Piété!

سعی کردم جدی‌تر باشم. گفت: «من تا آخر عمر برای ریشه‌کن کردنِ فقر تلاش خواهم کرد و فکر می‌کنم این دعوتِ پدر ژوزف، به دینِ تو هم خیلی نزدیک باشد.»
سرم را پائین انداختم و مدتی به فکر فرو رفتم. ایتوئل هاج و واج نگاه‌م کرد و گفت: «حرفِ بدی زدم؟!» گفتم: «خیلی برایم جالب است. می‌دانی امروز برای ما مسلمان‌ها چه روزی است؟» گفت: «نُن!» گفتم: «15 محرّم! یعنی پنج روز بعد از کشته شدن حسین، نوه‌ی پیامبرمان و ما این روزها به داغ او سوگواریم. می‌دانی حسین برای چه کشته شد؟» گفت: «نُن» گفتم: «برای مبارزه با فقر!» چشم‌هایش گرد شد: «راست می‌گوئی؟!» لبخندی زدم و گفتم: «بله. حسین، هزار و چهارصد سالِ پیش، وقتی دید حاکم نالایقی به نامِ یزید، دین و اموال مردم را چپاول کرده و به خوش‌گذرانی مشغول است؛ با او به مبارزه پرداخت و در مقابل ظلم و بی‌عدالتی او ایستاد. تا عاقبت، در روز 10 محرّم، جانِ خود و اندک‌یارانش را در این راه فدا کرد. از آن روز به بعد، راه او و جمله‌ی معروف او ـ آیا کسی هست که به ما کمک کند؟ـ الهام‌بخشِ میلیون‌ها نفر در جهان شده است.»
جیغ کوتاهی کشید و از خوش‌حالی دست‌هایش را به هم زد: «واو! چه‌قدر شبیهِ پدر ژوزف! می‌دانستم من و تو به نقاطِ مشترکی می‌رسیم. باز هم برایم از حوسِین بگو.»
گفتم: «حسین به همه‌ی ما یاد داد که برای ساختنِ آینده‌مان، باید با تمام وجود، با فقر و تبعیض بجنگیم. و تک‌تک آدم‌ها باید در این راه دستِ تعهّد بدهند. خودِ حسین با این‌که موظف به کارهای خیرخواهانه نبود اما، به عنوانِ انسانی آزاده، کارهای خیرخواهانه‌ی زیادی می‌کرد. یکی از اوج‌های زندگیِ حسین، زمانی است که آب دشمنان‌ش تمام شده بود. او آب خود را با مخالفان‌ش به اشتراک گذاشت و سربازان و حیوانات تشنه‌شان را سیراب کرد. حتی در میان‌شان می‌چرخید و با دست خود برایشان آب می‌ریخت.»

سکوت کردم. ایتوئل آن‌چنان محو حرف‌های من شده بود که مرا به ادامه‌ی سخن وا می‌داشت.
ـ 
تا حالا از «Quarante jours» شنیده‌ای؟! ما مسلمان‌ها و بسیاری دیگر، چهل روز در سوگِ حسین، سیاه می‌پوشیم و در گـَرانت ژو ـ روز اربعین ـ به سوی بارگاه‌ش راه می‌افتیم و نشان می‌دهیم که می‌شود دستِ‌کم نود کیلومتر و با ده‌ها میلیون عاشق، و ده‌ها روز پیاده رفت؛ در حالی‌که هیچ‌کس گرسنه و محتاج نمی‌ماند. آن‌هم به دستِ انسان‌های بزرگی که خودشان به آن لقمه‌ها بیش‌تر محتاجند! گَرانت ژو، پایانِ 40 روز مهربانی است! و آغازِ ‌40ها سال امید برای بشریت...

احساس کردم سر زلفِ ایتوئل، با تاری از موی حضرت حسین ـ سلام خدا بر او ـ آرام گره خورد. گرهی که هرچه گذشت؛ کور تر شد و کور تر. و گوشه‌ی آن گره‎ها، گرهی عمیق بر قلبِ خودِ من...

از آن‌روز، با دیگر بچه‌های دانش‌کده، زیاد به محله‌های فقیرنشینِ پاریس می‌رفتیم و ایتوئل ـ هم‌چون اسمش ـ ستاره‌ای می‌شد که آن خانه‌های بی‌فروغ را روشنی می‌بخشید. او که دیگر، پزشک قابلی هم شده بود؛ آن‌ها را معاینه می‌کرد و بقیه‌ی ما برای‌شان غذا و دارو می‌بردیم. و کارهای کوچک و بزرگی دیگر. برخی به نام پدر ژوزف و برخی هم‌چون ما، به نام اباعبدالل‍ه.
و این، آغازِ راهی بلند شد. راهی که به یاریِ خدا، خواهد رسید به بسته‌شدنِ همیشگی تمام دست‌های فقیر و پاک شدنِ تمامِ اشک‌های فروغلطیده از صورت‌های معصوم و بی‌گناه.
والسلام

_________________

پی‌نوشت: داستان «کافه‌ی خیابان تروکادرو»، در یکی از روزهای محرم و در فرانسه می‌گذرد و عاشقانه‌‌ای را آمیخته با نام سالار شهیدان تصویر می‌کند. جرقه‌ی نوشتن این داستان، ایمیلی بود که از گروه WhoisHussain، دریافت کردم و غیر از برش‌های دراماتیک‌ش، بقیه کاملاً دقیق و مستند است.



۱۸ آبان ۹۶ ، ۱۸:۰۰ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی چهل و چهارم «ای در غم تو ارض و سما خون گریسته»

آدم ـ سلام خدا بر اوـ نگاهی به بالای سر انداخت. گوشه‌ی عرش نام پیامبران و امامان را دید. نام یک‌یکِ آن سراپردگان را با جبرائیل تکرار کرد تا به نام مقدّست رسید و خواند: «حسین!» اما دل‌ش شکست و اشک‌ش به گونه غلطید. علّت را از جبرائیل پرسید و او داستانِ تو را برایش گفت. که آن‌چنان تشنه می‌شوی که بی‌آبی چون دودی میان تو و آسمان فاصله می‌اندازد! و جز با چکاچکِ شمشیرها، جوابت را نخواهند داد. بعد از آن، آدم و جبرائیل، هر دو برایت چون مادرِ بچه‌مرده گریستند.

ادامه مطلب...
۰۱ مهر ۹۶ ، ۱۹:۰۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی چهل و سوم: «پرچمِ سیاه»

خانه که نمی‌شد اسمش را گذاشت. دست‌کم اما سقفی برای بالاسر داشت. گوشه‌ی حیاط، حصیری پوسیده و نصفه‌نیمه افتاده بود که پیرمرد و زنش گاهی رویش می‌نشستند و گُلی می‌گفتند؛ تا شب‌هنگام پسرشان بیاید و از تنهائی درشان بیاورد.
زن، آبی از حوض به صورت زیبایش زد و پرچم سیاه را از کنار حوض برداشت. با همان دستِ خیس، خاک‌ش را گرفت و نگاهی معنادار به شوهرش انداخت.
پیرمرد سرش را پائین انداخت و گفت: «زن! خودم هم وامانده‌ام. نمی‌دانم چه کنم؟! فردا اول محرم، به هوای هر سال، دوباره مردم سرازیرِ این خانه می‌شوند!»
زن ادامه داد: «خانه‌ای که یک ماه دیگر، باید تحویل صاحب‌ش دهیم و پلاسِ بی پلاسمان را جای دیگر ببریم!»
پیرمرد گفت: «زن! به‌خدا این‌ها اصلاً مهم نیست! کسی چه می‌داند که من آه در بساط دارم یا ندارم. حرف این است که اگر بیایند و وضعِ والذّاریاتِ مرا ببینند، آبرو برایم نمی‌ماند. از طرفی هم، مردم به این روضه‌ی دهه اولی عادت کرده اند! اگر مثل هر سال، این پرچمِ سیاه را، بالای در خانه نبریم؛ دیگر چه سری میانِ در و همسایه بلند کنم؟! حسین‌جان! نپسند که بی‌آبرو شوم!»
چشمانِ مرد بی‌چاره پر از اشک شد و بلند بلند گریست!

ادامه مطلب...
۳۰ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۴۰ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی سی و ششم: «عشق حسین، از گرمابه تا آنتاریو!»

امسال، چند روز قبل از شروع ایام محرّم، دوستانِ «سایت تبیان» با حقیر تماس گرفتند و «قول» گرفتند تا برای روزِ عاشورا کاغذی سیاهه کنم و متنی در اختیار آن عزیزانِ بهتر از جان قرار دهم.
اما طبق معمول، روز عاشورا رسید و برنامه‌های ناتمامِ این حقیر، اجازه‌ی نوشتنِ حتّی یک خط را هم نداد و از دوستان، غَضَبی فرو خورده ماند و از من، عرقِ شرمی بی سر و صدا. یا بگو ذغالی بی‌توفیق و روسیاه!

در آن ایام پر اندوهِ سالارِ شهیدان، هر شب، مسیری طولانی و پیچ‌واپیچ را طی می‌کردم تا به روستائی آرام، پشتِ انبوهی کوه برسم و برای دل‌های تشنه‌ی «حسین‌بن‌علی»، دو سه حرفِ عشق بگویم!
سکوتِ سنگینِ آن جاده‌ی بی‌تردّد، مرا غرقِ خود می‌کرد. سعی می‌کردم هرچه بیش‌تر از آن برهوتِ ترس‌ناک و آرام، لذت ببرم! گاه آرزو می‌کردم، آن پیچ‌ها هیچ‌گاه به پایان نمی‌رسید و من برای همیشه می‌چرخیدم و می‌رفتم! می‌پیچیدم و می‌رفتم. آن‌قدر که به بی‌نهایت برسم! نهایتی در آن دوردست‌ها به بلندای همان حسین بن علی ـ که سلام خدا بر او بادـ .

یکی از شب‌ها، نمی‌دانم چه شد که یادِ یکی از دوستانِ دورانِ گرمابه و گلستان افتادم. دوستی که هزارها فرسنگ‌ از من جدا افتاده بود و یادم افتاد از روزهای آغاز جدائی‌مان. که من به حوزۀ علمیه شدم و او به دانشکده‌ی فنی مهندسی. بعد هم بورسیه شد و کانادا و تورنتو. این‌گونه شد که آن رفیق قدیمی، به جای «گرمابه»ی سرِ کوچه، «گلستان»های ساحلیِ آنتاریو را انتخاب کرد!
اما «گلستان» هیچ‌گاه او را از یادِ «گرمابه» جدا نکرد. برای همین، گفتم بگذار زنگی بزنم و «عزاداری‌ قبول»ی بگویم:
-  سلام دکتر!
-  علیکم السلام حجّت الإسلام!
-  آقا یعنی اگه ما صدسال در این بیابون‌های تاریک لواسون، تلف هم بشیم؛ تو خبری از ما نخواهی گرفت!
-  سیدجان به‌خدا تحقیقات و سخن‌رانی‌هام وقتِ نفس کشیدن نمی‌ذاره. همین الان وسط سمینار هستم!

گفتم: «الآن می‌تونی صحبت کنی؟» 
گفت: «بله آف‌کُرس! چند دقیقه‌ای تا سخن‌رانیِ من مانده. در خدمتم.» 
گفتم: «هیچی محمدجان، می‌خواستم بپرسم امسال هم توانستی برای سید الشهداء کاری بکنی یا نه؟!»
آهی کشید و گفت:
-  من که هیچ‌وقت نتوانسته‌ام کاری که باید و شاید برای حضرت بکنم. اما امسال خدای متعال توفیق داد دوباره بتوانم در کنارِ جریانِ بسیار زیبا و منطقیِ «Who is Hussain?» حضور داشته باشم و از امام حسین برای مردمِ این سامان بگویم.

ادامه مطلب...
۲۸ مهر ۹۵ ، ۱۷:۳۴ ۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی نوزدهم: «مهمانِ یک شبه‌ی راهب»

«راهب» درهای عبادتگاه را بست و نگاهی به آسمان نیمه شب انداخت و آهی کشید که: «خدایا! ده ها و صدها سال، نه من که پدران و اجداد من، در دل این صحرا منتظر آمدنش بوده اند. آیا به موی سپیدم رحمی نمی نمائی که این همه سال انتظار، به پایان برسد؟!»

اثر: سینا افشار

دیگر هر نگاهی و هر سلامی و هر توقّفی و هر کاروانی برایش مهم بود و معنا داشت. کم کم بسترش را پهن کرد و با این انتظار چند صد ساله، آرام و عمیق به خواب رفت. صبح هنگام از صدای درِ عبادتگاه پرید و بیرون آمد. مثل هر سال، کاروانِ خسته ی «ابوطالب» از راه رسیده بود. آنها را براندازی کرد و پرسید: «پس اسب و شترتان کجاست؟!» گفتند: «ما خیلی توقف نمی کنیم! یکی از جوانهایمان را بالاسرِ شترها گذاشته ایم تا برگردیم!»
و با شنیدن کلمه ی «جوان»، تمام دانسته های عمرش را و تمام کتابهائی که در «دِیر» خوانده بود را مرور کرد و برقی چشمانش را گرفت.
- نکند این جوان، نشانه ای از پیامبر موعود انجیل، «محمد» داشته باشد؟!
ادامه مطلب...
۰۱ آذر ۹۴ ، ۰۷:۳۴ ۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی هجدهم: «قصه لبِ تشنه ات، به «زهیر» هم رسید!»

سلام. نام من «عبدالله» است. اهل قبیله ی بنی فَزاره.
داشتم از مکه بیرون می رفتم که یار قدیمی ام «زهیر» را دیدم. هم دیگر را در آغوش کشیدیم و خوشحال تر شدم وقتی فهمیدم مقصد او هم کوفه است! و الان، مدتی است که هم راهِ  عیالات و خویشان او، صحرا و کوه را پشت سر گذاشته ایم.
قصه لب تشنه ات به زهیر هم رسید
طرح از: خانم آقابابائیان
زهیر صدایم زد:
عبدالله! حواست کجاست باباجان! آن سیاهی را نزدیک کوه می بینی؟ مدّتی است همراه ما دارد می آید. نگرانم که قصد عیالات و آذوقه ی ما را کرده باشد!
به خودم آمدم. راست می گفت، در دل این صحرا به هر سیاهی ای نباید اعتماد کرد. گفتم: «جناب زهیر! من می روم سر و گوشی آب بدهم و برگردم.»
...
خدای من! این که کاروانِ «پسر فاطمه» است! حسین، وسط این صحرا چه می خواهد؟ آن هم با این همه بانوی سیاه پوش و بچه های خردسال! زودتر بروم، زهیر را خبر کنم که از شنیدنش خوشحال می- شود!
ادامه مطلب...
۲۲ مهر ۹۴ ، ۱۰:۲۴ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی