چند داستان از حضرت دوست و اهل بیتش...

۸ مطلب با موضوع «حضرت زهرا سلام‌الل‍ه‌علیها» ثبت شده است

سبوی چهل و دوم: «فاطمه بمیرد، تو نمیر مادر»

سلام مادر. برخیز که دوران رنج‌هایمان سر آمده است. چشم‌های خسته‌ات را باز کن. دیگر قرار نیست از پس رحِم با هم سخن بگوئیم. اگر عجوزه‌های مدّعیِ عرب، من و تو را تنها گذاشتند؛ باکی نیست! من دیگر به دنیا آمده‌ام! بیا برخیز که این چهار قابله‌ی بهشتی را مشایعت کنیم. این چار بانوی گندم‌گون و بلند قامت را. ساره، آسیه، مریم و کلثوم. همان‌ها که پدرم رسول خدا فرمود: تو و آنان برترین بانوانِ عالَمید. و این همه حوریانِ تشت و ابریقِ بهشتی در دست را، که منتظر ایستاده‌اند تا چشم‌هایت را باز کنی و به آسمان برگردند.

چشم‌هایت را باز کن مادر. این منم، فاطمه!...

ادامه مطلب...
۱۵ خرداد ۹۶ ، ۰۸:۰۰ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی سی و هفتم: «فاطمه می‌آید»

قصه‌ی بغضی نهفته در گلوی دختر پیامبر



دفعتاً خبر آمد که فدک از دست رفت و این برای شما بانوی من که تازه داغ غصب خلافت دیده بودید، کم غمی نبود. کارگزاران شما هراسان آمدند و گفتند:

- خلیفه ما را از فدک بیرون کرد و افراد خود را در آنجا گماشت.
شما در بستر بیماری بودید. رنگ رویتان زرد بود و دستهایتان هنوز می‌لرزید. فروغ نگاهتان رفته بود و دور چشمانتان به کبودی نشسته بود.
از هماندم که دَر بر پهلوی شما شکست و جان کودک همراهتان را گرفت و شما فریاد زدید:
فضه مرا دریاب!
من فهمیدم که کار تمام است و شده است آنچه نباید بشود.
شما مضطر و مضطرب از بستر بیماری جهیدید و گفتید:
چرا؟!!

ادامه مطلب...
۲۳ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۰۴ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی سی‌ام: «وقتی عایشه از فاطمه علیهاسلام می گوید.»

آیا می دانستید برخی از فضائل و توصیفات بانوی دو عالم، از زبان «عایشه» نقل شده است؟! شاید برایتان جالب باشد که برخی از این روایات را مستقیم، خام، و بدون هرگونه تقطیع ببینید. آن هم روایاتی که مربوط به سال آخر عمر کوتاهِ «حضرت مادر» باشد. پس توجه شما را به دو روایت از «عایشه» جلب می کنم. همان طور که در پاورقی ملاحظه می فرمایید، این روایات، در ده ها کتاب معتبر اهل سنّت آمده است.

«ای عرش حق را قائمه»، اثر برگزیده: سینا افشار

ادامه مطلب...
۱۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۲۶ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی بیست و ششم: «مهمانِ ناخوانده شب عروسی»

روزترین شبِ زندگی اش نزدیک می شد. خودش را به سرعت، برای آن «بهترین شب» آماده می کرد. یک «دختر» است و یک «شب عروسی». مگر چند بار اتفاق می افتد؟!

پیراهنِ درستی برای عروسی اش نداشت. همه اش وصله زده! گفتند: «پدرت دارد برایت لباس عروسیِ نو می آورد». چشمانِ زیبایش برقی زد و نفس عمیقی کشید.
بهترین عروسیِ دنیا! که چیزی به شبش نمانده بود. لباس نو را پوشید و امتحانی کرد! چقدر برازنده و زیبا!

لَختی از اوّلِ شب، کلونِ درِ خانه به صدا درآمد. خودش پشت در رفت. گدایی از پشت در با صدای لرزانی گفت: «سلام بر اهل این خانه! زحمتی ندارم و چیز زیادی نمی خواهم! مگر اگر باشد؛ لباسِ کهنه ای!»
با شنیدنِ صدای گدا، یادِ  لباس کهنه اش افتاد. فوری به اتاق رفت تا بیاورد. که یادِ این آیه افتاد:
«لن تَنالوا البِرّ حتّی تُنفقوا ممّا تحبّون: هرگز به خوش بختی نخواهید رسید تا آن چه که دوست دارید را انفاق کنید!»
آن لحظه، چه چیزی برایش عزیزتر بود؟! نگاهی به لباس عروسِ زیبایش کرد که مثل ابر لطیف بود و نگاهی هم به آن پیراهن وصله زده! و نگاهی به آسمان. که چه قدر ستاره داشت!
تصمیم گرفت لباس نو را به فقیر بدهد! لباس سپید تنها عروسی اش را! نه انگار که دختر «عظیم ترین پیامبر الهی» است! نه انگار که آبِ وضوی پدرش را به تبرّک می برند! نه انگار که «فاطمه» است! «قائمه عرش الهی»!
آن شب به گمانم تمام آسمان، به شوقِ عظمت او گریه کردند؛ وقتی در دستانِ آن «گدا»، برقِ لباسِ عروسی را دیدند که با شوقِ تمام می بُرد!

شب عروسی شد و «حضرت فاطمه» محکم و استوار به اتاق رفت تا همان پیراهنِ همیشگی را بپوشد و به میان زنانِ شمع به دست بیاید. شمع هایشان کم از ستاره های آسمان نداشت. پر از نورهای ریز ریز.
و همه شان منتظر.

اثر: محمد صادق ایلی

ادامه مطلب...
۲۰ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۰۸ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی شانزدهم: «این علی است که به خواستگاری‌ات آمده»

- علی جان! تو را به خدا دست از این شتر و آبیاریِ باغ بردار. لحظه ای گوش کن ببین چه می گوییم. از طرف سعد بن معاذ پیغامی داریم.


ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه ، روز ازدواج

دست از کار برداشتم و دستی بر عرق های پیشانی ام کشیدم و نگاهی به عمر و ابابکر انداختم.

- خوب؟
- علی جان خدا را شکر که نفسی تازه کردی. ساعتی است داریم صدایت می زنیم. 

آن روز آن دو با جمعی، از من خواستند که خودم را به منزل رسول خدا برسانم. گفتند که هر کسی به خواستگاری فاطمه می رود، رسول خاتم به او جواب رد می دهد.گفتند که پیامبر در جواب معترضان می گوید: فاطمه منتظر امر آسمان است! گفتند که به گمانمان رسول خدا، روی تو نظر دارد. پس سری به ایشان بزن. 

ادامه مطلب...
۲۴ شهریور ۹۴ ، ۰۸:۱۳ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی هشتم: «یکی قصه گویم پر از آبِ چَشم»

مدینه- ظهر- مدتی قبل از نازل شدن آیه‌ی حجاب
ورود برای همه آزاد است! هر کدام‌تان دوست داشته باشید، می توانید به خانه رسول ال‍له بروید، و هر وقتی که بخواهید. البته مگر موقعی که «دحیه‌ کلبی» مهمان آن حضرت باشد. خودِ پیامبر، از مسلمین این طور خواسته‌اند. چون، مکاتبات آن حضرت با پادشاهان روم و بنی حنیف و بنی غسّان، همه به دست «دحیه» انجام می‌شود.
امروز، آهنگ خانه رسول ال‍له کرده‌ام. نزدیک درِ خانه که می‌رسم، سلامی می‌گویم و آرام پرده را کنار می‌زنم. وا أسفاه. باز هم «دحیة بن خلیفه کلبی!». کنار رسول‌ال‍له نشسته است و تازه، سر آن حضرت را هم به دامن گرفته است! حضرت هم در خوابی عمیق فرو رفته اند. این، یعنی من اجازه ندارم وارد شوم. باشد! فدای خواب‌هایت یا رسول‌ال‍له.
پرده را می‌اندازم. در راه برگشت، علی علیه السلام را می‌بینم:
_ السلام یا حُذَیفه. از کجا می‌آیی؟
_ علیک السلام علی جان. از خدمت رسول خدا می‌آیم.
_ پیش آن حضرت چه می کردی؟
_ با آن حضرت کاری داشتم ولی نتوانستم عرض کنم.
_ چرا؟
_ دحیه کلبی، پیش آن حضرت بود. من هم داخل نرفتم. امّا علی جان! اگر رسول ال‍له را دیدید؛ می‌توانید حاجت مرا به اطلاع آن حضرت برسانید؟
حضرت می‌فرماید: «اتفاقاً من هم می‌خواستم به دیدار رسول خدا بروم. پس بیا با هم برویم.»
با هم به راه می‌افتیم تا درب خانه رسول ال‍له. من، همان جا، کنارِ در می‌نشینم. ولی حضرت پرده را بالا می‌زند و سلام می‌فرماید و داخل می‌شود. می‌شنوم که دحیه در جواب حضرت می‌گوید: «السلام علیک یا امیرالمؤمنین و رحمة الله و برکاته. یا علی! جلو بیا و سر برادر و پسر عمویت را به دامن بگیر. تو از همه به این کار سزاوار تری. الجنس مع الجنس یمیلون!»
امیر مؤمنان مرا صدا می‌زند که داخل بیا و می‌روم. دیری نمی‌پاید که رسول‌ال‍له آرام چشم‌های مبارکش را باز می‌فرماید. فدای چشم‌هایت یا رسول‌ال‍له!
حضرت، نگاه پر مهرش را به علی علیه السلام می‌دوزد و می‌فرماید: «علی جان، سر مرا از دامن چه کسی گرفتی؟»
- از دامن دحیه کلبی!
تبسّم زیبایی، روی لبان مقدس پیامبر نقش می‌بندد: «علی جان، او جبرائیل بود!...

ادامه مطلب...
۰۴ شهریور ۹۴ ، ۰۱:۴۵ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی هفتم: «آمدم حال تو را از در و دیوار بپرسم»

آمدم حال تو را از در و دیوار بپرسم. ای سفر کرده جاوید من، ای مادر خوبم. آمدم بر غمِ بی مادری‌ام زار بگریم. آمدم باز که سر بر در این خانه بکوبم.
آه ای ظلمت سنگین پر اندوه. نیک دانی که چه شبها لب او گرم دعا بود؟ آخ ای خانه خورشید، گواهی. که به هر لحظه به لب‌های زنی غم‌زده گلبانگ خدا بود.

وای، وای ای در و دیوار که این گونه خموشید بدانید، آنکه یک عمر پر از حادثه مهمان شما بود، آن‌که کوچید از این خانه به سرمنزل جاوید، پای تا سر همه آئینه ایمان و صفا بود...

آه ملک‌ها، آه ای همه وسعت تاریکیِ شب‌های مدینه بدانید... بدانید که در گوشه‌ی سجاده‌ی مادر، همه نور خدا بود و همه درد ولا بود. به هر دور تسبیح که چرخید، همهْ عالم و آدم، در آن سوزِ دعا بود.
آمدم مادر خوبم، آمدم تا که به خود بار دگر زهر یتیمی بچشانم. آمدم تا که به یاد تو شبی زار بگریم. تا که شرح غم بیمادری ام را، به فضا و در دیوار بگویم.

آمدم تا که پیشانی خود را، چو تو برخاک عبادت بگذارم. گل اشکی بفشانم، آبی از دیده ببارم...
آمدم  باز که سر بر در این خانه بکوبم، آمدم بر غم بی مادریم زار بگریم...

آه ای مادر غم‌ها، آه ای مادر خوبم...
 
تا آن روز، اگر کسی نتوانسته بود ناله‌ی شب‌های علی را در نخلستان‌ها بشنود؛ پای جنازه‌ی فاطمه امّا شنید. جگرش می‌گداخت و اشک می‌ریخت. می‌سوخت از این‌که هیچ کس برای دفاع از فاطمه‌اش برنخواست. هیچ کس به‌خاطر دختر رسول خدا، حاضر نشد یک سیلی بخورد! می‌سوخت چون فاطمه‌اش خیلی «جوان» بود.

ادامه مطلب...
۰۴ شهریور ۹۴ ، ۰۱:۲۰ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی دوم: «اشکِ گل‌میخ»

بهت زده داد زدم: «چرا هیزم؟!» اما نفس هایم، زیر لگدها قطع شد. فریاد زدم وگفتم: «چرا ریسمان؟!» اما صدایم در میان چکاچک شمشیرها گم شد. «امیرالمؤمنین را _ ریسمان بسته و سر برهنه_ درکوچه می بردند و دختر پیغمبر، میان آتش و دود افتاده بود و در آن میانه، چهار کودک بی گناه، در پرده ای از دود و اشک، دو قدم به سمت مسجد می دویدند و دو قدم به سمت مادر بر می گشتند. متحیّر که به پیکرِ در آستانه افتاد‌ه‌ی مادر کمک کنند یا دنبال پدر به مسجد بروند.»[1]
آن روز که نجّار، چوب های در را کنار هم، قامت بست؛ به سمت میخ ها رفت و از میان میخ ها، مشتی برداشت. من هم در میان میخ ها بودم! خدا خدا می کردم که ای کاش مرا هم میان چوب ها بکوبد. میخ ها یک به یک، لابلای چوب های آن در، جاسازی شدند، امّا... نجّار مرا استفاده نکرد! هرچه فریاد زدم و التماسش کردم، صدایم را نشنید. تمام آرزوهایم بر باد می رفت. سرم را بالا گرفتم و اشک ریختم که «خدایا! چه می شد اگر من هم یکی از میخ های درِ خانه زهرا بودم!»
افسوس که این شادی، دیری نپائید. من، بعد از شهادت رسول اللـه، ساعت به ساعت، به سرنوشت خود نزدیک تر شدم. سرنوشتی شوم! شاید هم «نزول عذاب الهی»! ننگ باد بر دل سیاه روزگار! بعد از آن وقعة ننگین، تاریخ رو سیاه، دیگر سر بلند نکرد. وای بر من. ای کاش هیچ گاه یک «میخ» نبودم!
خدای نجّار، صدای مرا شنید. نجّار عقب رفت و لختی درنگ کرد. بعد، از خودش پرسید: «چیزی کم نیست؟» نگاهی به در انداخت و نگاهی به من.

ادامه مطلب...
۰۳ شهریور ۹۴ ، ۰۱:۳۲ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی