چند داستان از حضرت دوست و اهل بیتش...

سبوی سی و نهم: «تاب علی را نداشتند عدّه‌ای»

قسمت دوم
این‌جا یک قدمیِ بصره است. پنجاه هزار نفر شمشیر و نیزه تیز کرده‌اند تا خون یک‌دیگر را بریزند. هر دو لشگر، مسلمان. هر دو گروه نمازخوان و لااله‌الاال‍له گو.
و تو مهربان‌ترین ولیّ ِخدا تمام جان مطهّرت را جمع فرموده‌ای تا نگذاری خونی ریخته شود. اما افسوس که نَفس‌ها آن‌قدر دریده شده است که حرف‌ها و اتمام حجت‌های تو، کسی را بیدار نمی‌کند. با تمام بغض‌هاشان به میدان آمده‌اند، بل‌که خلافت نو پای تو زمین بخورد.
این است مصیبت تو. این  است آن افسوس عظمائی که قصه‌اش را هر از گاه، برای چاه‌های مدینه، می‌گوئی.
باید کاری کرد. فرماندهان لشگرت را صدا میزنی و آخرِ داستانِ امروز را برایشان می‌گوئی: «این طلحه و زبیر دست بردار من نیستند و تا خون‌ها ریخته نشود، آرام نخواهند شد.»
و به سمت لشگر خود بر می‌گردی.
ای مردم! این‌ها انگار از علی خیری ندیده‌اند. شاید «قرآن» باعث شود به خود بیایند و دست از خون‌ریزی بردارند. یکی را می‌خواهم که قرآن به دست گیرد و این قوم را به آیات آن قسم دهد.

نوجوانی برمی‌خیزد. اما با اشاره او را به جایش می‌نشانی و دوباره و سه‌باره خواسته خود را تکرار می‌فرمائی، اما شور آن نوجوان بیش‌ از این حرف‌هاست.
نفس عمیقی می‌کشی و قرآن را به دستش می‌دهی.
- اگر دست راستت را قطع کردند؛ قرآن را به دست چپت بگیر. اگر دست چپ را قطع کردند؛ قرآن را به دهان بگیر و برایشان بخوان.

میان آن همه که ادعای دلدادگی‌ات را دارند؛ این فرشته‌ی کم سنّ و سال، قرآن به دست می‌گیرد و به معرکه نبرد می‌دود. اما درست همان که فرمودی می‌شود. دست راستی که کتاب خدا را به دست چپ می‌سپارد و دست چپی که جای خود را به دندان‌ها می‌دهد و عاقبت، قرآنی می‌ماند خونین و افتاده روی خاک...
به‌جای این‌که بگذارند جنگ تن به تن آغاز شود؛ این سیلِ تیرهاست که از هزاران چله، بر سینه یاران تو می‌بارد. عده‌ای هم‌چون فرزندِ عبدال‍له بن بدیل به شهادت می‌رسند.
عبد ال‍له با نعش فرزندش، به طرفت می دود: «یا علی! تا کی باید صبر کنیم؟ تا یکی بعد از دیگری ما را بکشند؟ به‌خدا اگر حجتی در میان باشد، تو آن را تمام کردی.»
صدای ناله‌ی یارانت در آن جهنم خون و خاک، خراشه به قلبت می‌اندازد: «علی جان! به‌خدا تیرها ما را از میان برد. ببین چگونه کشتگان، جلوی پایمان افتاده اند؟»
نفس عمیقی می‌کشی و نگاهت را از لشگر مقابل برداشته، به آسمان می‌دوزی: «إنّا ل‍ِله و إنّا إلیه راجعون. بار خدایا تو شاهد باش که علی با این قوم چه رفتاری کرد و چگونه به پایشان صبر نمود.»
لحظه‌ای چهره‌‌ی حبیبت رسول خدا، جلوی چشمانت مرور می‌شود و صدایش لابه‌لای قلبت می‌پیچد: «یا علی! تُقاتِل النّاکثین و القاسطین و المارقین. علی‌جان بعد از من، ابتلائات تو زیاد خواهد شد.»
به خودت می‌آیی و به سرعت زره رسول خدا را به تن می‌کنی و مرکبش را سوار می‌شوی. پرچم را به دست فرزندت محمدبن‌حنفیه می‌دهی و می‌فرمائی: «تَزولُ الجبال و لا تزُل. عضَّ علی ناجِذک. أعِرِ الله جُمجُمتک: فرزندم اگر کوه‌ها از بُن‌ کنده شدند؛ تو بر جای بایست. دندان‌هایت را به هم بفشار. کاسه‌ی سرت را به خدا عاریت بده. حرکت کن و به دل لشگر بزن.»
اما چشمانِ محمد حنفیه ناباورانه می‌لرزد و پاهایش خشک شده است.
- پدرجان! آیا این باران تیر را نمی‌بینید که بر سرهایمان می‌بارد؟!

خونت به جوش می‌آید و پرچم را از او می‌گیری و همان‌طور که می‌تازی فریاد می‌کشی: «این ترس به‌خاطر همان شیری است که مادرت در رگ‌های تو جاری کرده است!»
میمنه و میسره لشگر را زیر پا می‌گذاری و سپاهیان را پراکنده می‌سازی و در بازگشت دوباره عَلم را آرام به دست محمد می‌دهی.
- فرزندم نترس و حمله کن. این بار عده‌ای از انصار را با تو خواهم فرستاد و خزیمه ذوالشهادتین[1] هم همراه تو خواهد بود.
محمد این‌بار مردانه می‌جنگد و باز می‌گردد. 
خزیمه به سمت تو می‌آید و نفس‌زنان می‌گوید: «یا علی! محمد آن‌چنان شجاعانه جنگید که ما کسی را برتر از او نشناختیم. مگر حسنین که رسول خدا آنان را تجلیل فرموده است.»
و جواب بلند تو، یادگارِ همیشه‌ی تاریخ می‌شود: «چه می‌گوئی خزیمه؟! نکند در دل تو، مقایسه‌ای بین محمد و حسنین رخ داده باشد. ستاره کجا و ماه و خورشید کجا؟ فرزند من کجا و فرزندان رسول خدا کجا؟»

و وقتی از خودِ محمد می‌پرسند: «چرا پدرت فقط تو را به کارزار می‌فرستد؟»؛ جواب سرشار از ادبِ محمد این است: «من دستانِ پدرم هستم و برادرانم حسن و حسین علیهماالسلام چشمان اویند. پدرم با دستش از چشمانش محافظت می فرماید!»

بعد از ساعت‌ها جنگ، هرآن‌که از لشگر دشمن باقی مانده‌اند؛ دورِ شتر عایشه می‌چرخند و مستانه می‌خوانند و شمشیر می‌زنند. در حالی‌که سرهایشان می‌پرد و دست‌ها قطع می‌شود. فریاد می‌کشی: وَیلکُم إعقَروا الجَمل فإنّه شیطان: وای بر شما. آن شتر را پی کنید که شیطان و گوساله سامری شده است...

شتر «عایشه» با نعره‌ای به زمین می‌افتد. محافظانش چون پشه‌هایی که دست بر لانه‌شان برده باشی؛ پا به فرار می‌گذارند.
به دستورت، هودج «عایشه» را بلند کرده‌اند تا به مدینه بازگردانند. لحظه‌ای با او روبرو می‌شوی و صدای نازنینت باز طنین می‌گیرد: «أهکذا أمرک رسول ال‍له أن تَفعَلی؟» عایشه فقط گریه می‌کند و زیر لب چیزهائی می‌گوید.
محمد بن ابی بکر _آن یار وفادارت_ را خواسته‌ای تا با چهل سوارِ محافظ، خواهرش عایشه را به مدینه بازگرداند. چهل سواری که بعدها عایشه گمان می‌کند مرد هستند و با رسیدن به مدینه، صدا راه می‌اندازد که: «ببینید علی مرا با چهل مرد نامحرم فرستاده است.» امّا وقتی روبنده‌های آن چهل سوار کنار می‌رود؛ چهره چهل «زن» پدیدار می‌شود و عایشه برای یک عمر، خاموشِ خجلت خویش می‌شود.
اما تو، و هنوز وسط آن میدان جنگ و حسرت این‌همه کشته‌ی راه از دست داده‌ی «جَمل».
جز چند نفری که کمک حال تو باشند، همه رفته‌اند و فقط خاک است که بر صورت مردگان فرو نشسته است یا جای سم اسبان را پرکرده است. نگاهی به انبوه زیور آلات و غنائم جنگی‌شان می اندازی. اما دو دست مبارکت را محکم به هم می‌کوبی و آرام زمزمه می‌کنی: «یا دنیا غُرّی غَیری: دنیا برو و غیر از علی را بفریب.» دستور می فرمایی که احدی حق ندارد غنیمتی از کسی بردارد. احدی برده گرفته نمی‌شود...
خبرکشته شدن طلحه و زبیر را به تو می‌رسانند و غم تو باز هم عمیق‌تر می‌شود.
بعد از نماز شام؛ خودت می‌ایستی و بر کشتگان هر دو لشگر نماز می‌خوانی. هم آنان که با تو جنگیدند و هم آنان که بر تو. چال بزرگی حفر می‌فرمائی و همه آن‌ها را با هم و یک‌جا به خاک می‌سپاری.
والسلام

آدرس این متن در سایت تبیان
لینک قسمت اول

[1]. خزیمه ذوالشهادتین کسی بود که رسول خدا، شهادت او را به جای دو نفر پذیرفتند.
۲۳ فروردين ۹۶ ، ۱۴:۳۱ موافقین ۰ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی بیست و هشتم: «تاب علی را نداشتند عدّه‌ای»

قسمت اول
جلوی چشمانت طوری زانو زدند که خیلی زود فهمیدی باید خبری باشد. درخواست مهمی باشد. انگار که مدت‌ها بعد از به خلافت رسیدنِ تو، برای اولین بار روزنه امیدی به دل‌شان تابیدن گرفته باشد.

- بگوئید ای اصحاب پیامبر!

طلحه و زبیر کمی این پا و آن پا می‌کنند و درد دل‌شان سر باز می‌کند.
- یا علی! مگر تو نمی‌دانی ما دو نفر، از سابقین و یارانِ صدّیق پیامبر بودیم؟ مگر یادت رفته که در راه او، چه مشقّت‌ها کشیدیم؟ آیا درست است که ما در حکومت تو، سهمی نداشته باشیم؟ و تو را در حکومت بر مردم کمک نکنیم؟!! 
سکوت می‌کنی. سکوتی نه مانند هیچ‌کس دیگر. سکوتی فقط به مانندِ سکوتِ «علی». چه باید بگویی؟ بگویی که به علمِ الهی، نامه‌ نگاری‌هایشان با معاویه را می‌دانی؟ نامه‌ای که معاویه هردویشان را «امیرالمؤمنین» خطاب کرده و برای تو شیرشان کرده را خبر داری؟ بگویی که آن‌ها را لایق عمارت بصره و کوفه نمی‌دانی؟ بگویی که خون‌خواهی عثمان، همه‌اش بهانه است؟
نه! تمامِ این‌ها، لحظه‌ای فقط از قلب شریفت می‌گذرد. اما هیچ نمی‌گویی. به حرمت برادر و یار سفر کرده‌ات رسول خدا. هرچه باشد، طلحه و زبیر تو را یاد لحظاتی از او می‌اندازند که امت را به تو سپرد و از میانِ دو دستت پرواز فرمود.
سری را که به زیر انداخته‌ای بالا می‌آوری.
- عزیزان من! بروید و به هرچه خدا نصیب‌تان فرموده راضی باشید. تا قدری در این موضوع بیاندیشم. فکر می‌کنید حکومت امر آسانی است؟ باید به کسی بدهم که از دین و عمل‌کرد او مطمئن باشم.
آب پاکیِ تو، بدجور دست‌هایشان را می سوزاند. وارفته و ناامید می‌گویند:
- پس بگذار مدتی برای عبادت خانه خدا، به مکه سفر کنیم و به دعاگوئی مشغول باشیم.
این بار با تندی، به رویشان می‌آوری که : «میدانم چه در سر دارید. حال که از علی ناامید شده‌اید؛ می‌دانم چرا هوای عمره، به سرتان زده است!»

- به خدا قسم نیّتی نداریم.
داد می‌زنی: « بل‌که نیّت خدعه و نیرنگ دارید.»
- به خدا قسم چنین نیست. چرا این‌قدر به ما بدبین هستی علی؟ آیا برادرت رسول خدا این‌گونه بود؟ آیا با ما این‌قدر تندی کرد؟!
برای این‌که به خیالِ خودشان، خیال تو را راحت کنند؛ دست بیعتی به سویت دراز می‌کنند و بعد می‌روند.
تو تنهاترینِ تاریخ، باز هم تنها می‌مانی.

یا علی
یکی از حواریّون‌ت می‌پرسد:
- یا علی! به همین راحتی گذاشتی بروند؟!
آن‌ها هنوز کاری نکرده‌اند و من مأمورم تا کسی دست به کاری نیالوده است؛ به بندش نکشم. افسوس که تقدیر سختی در انتظار من وآن‌هاست! همان‌طور که حبیبم رسول خدا خبر داده‌است.

...
خانه خدا مرکز فتنه می‌شود. همه‌ی آنان که از عدل تو بی‌تاب شده‌اند، همه‌ی آنان که در سایه‌ی حکومت تو، دکان‌ از دست داده‌اند، در مکه جمع شده اند. که نگذاریم حکومت جوان «علی»، رنگ خوش‌بختی به خود ببیند. در این بین، استان‌دارانِ زمان عثمان هم به یاری آمده‌اند و آن‌چه از مردم چپاول نموده‌اند؛ وسط گذاشته و هزینه‌ی «جنگ» را آماده کرده‌اند. «جنگی علیهِ تو» ای دل‌سوز ترینِ دل‌سوختگان!
حتی «عایشه» هم با آنان همراه شده است و سراغ خانه «ام سلمه»، همسر دیگر پیامبر را گرفته تا او را نیز با خود به کارزار بیاورد. که: «می خواهیم اوضاع مسلمین را سر و سامان ببخشیم. بعد از قتل عثمان، مردم از بیعت با علی خوش حال نیستند و باید کاری کرد!»
ام سلمه که هم در حرف او پریده است که: «ما هرگز ندیده‌ایم زنان به جای این‌که در خانه جلوس کنند و اهل خود را از نامحرم حفظ کنند؛ بروند و اوضاع حکومت را به دست گیرند! ای عایشه! اگر روز قیامت، رسول خدا تو را بازخواهد و بگوید حرمت مرا هتک نمودی و پرده حجاب مرا دریدی؛ چه خواهی گفت؟ در جواب آیه‌ی و قَرنَ فی بُیوتکُنّ چه پاسخی خواهی داشت؟!»
آن‌قدر گفته است تا عایشه به گریه افتاده و از تصمیمش بازگشته است. اما این تصمیم عایشه، خیلی زود با ملاقات دوباره پسر عمویش «طلحه» و شوهرخواهرش «زبیر»، به پشیمانی می‌گراید.
در راه بصره، عایشه و سپاهش به «حَوأب» می‌رسند و صدای پارس سگان، عایشه را به وحشت می‌اندازد که این صدا از چیست؟ نامِ این منطقه چیست؟ و وقتی نام «حوأب» را می‌شنود؛ به لرزه می‌افتد و می‌ایستد. شنیدنِ این نام، داستانی را برایش تداعی می‌کند. خوب یادش هست که روزی رسول خدا در میان همسرانش نشست و فرمود: «روزگاری می‌آید که بر یکی از همسرانِ من، سگانی در حوأب پارس خواهند کرد و همه آنان نفرین شده و مستحقّ عذاب الهی اند. یا حمیرا! نکند تو از آنان باشی!»
اما طلحه و زبیر باز نیرنگ می‌زنند و تعدادی را اجیر می‌کنند که شهادت بدهند: «این‌جا حوأب نیست!»
عایشه عاقبت به ادامه‌ی حرکت، ترغیب می‌شود و شعله‌ی جنگی که می‌رفت خاموش شود؛ دوباره افروخته می‌شود.
اما «تو» آرام، در مسجد پیامبر، نشسته‌ای و ندای «سَلونی قَبل أن تَفقِدونی» سر داده‌ای و با انبوه یاران و دل‌دادگانت، حرف‌های عاشقانه‌ی آخرین سال‌های عمرت را زمزمه می‌کنی. که عبدال‍له بن حُنَیف، والی تو در بصره، با صورت و بدنی زخمین و موها و ریش‌هائی کنده شده، خود را به مدینه می‌رساند. پای منبر تو روی زمین می‌افتد.
- یا علی برخیز و لشگری آماده کن که عده‌ی زیادی، در بصره علیهِ تو شوریده‌اند.»

...
و این‌جا نزدیکی بصره است.
بیست هزار نفر از یارانت، به سپاه سی هزار نفری عایشه، رسیده‌اند. چیزی نمانده که آتش جنگ شعله بکشد. اما تو نمی‌خواهی که دودِ این کُنده‌ی پیر، به چشم‌ها برود. هنوز دیر نشده.
با همان وقار همیشگی، جلوی لشگر عایشه می‌ایستی و فریاد می‌زنی:
- ای عایشه! تو همسر برادر من هستی. آیا او به تو دستور داده که این‌چنین بر طبل خودخواهی‌هایت بکوبی؟ آیا روح بلند او راضی است که این‌گونه خون مسلمین ریخته شود؟
جوابی نمی‌آید.
- ای طلحه و ای زبیر وای بر شما! مگر شما با من بیعت نکردید؟ آیا می‌دانید جلوی چه کسی صف کشیده‌اید؟! اگر مرا قبول ندارید؛ با هم صلح می‌کنیم.
جوابی نمی‌آید.
سپاهیان تو آماده‌اند تا جنگ را آغاز کنند. اما آرام‌شان  می‌کنی.
- ای مردم ما جنگ را شروع نخواهیم کرد و این حجتی است بر آن‌ها. شاید به خود بیایند و دست بکشند. اگر جنگ را آغاز کردند، مجروحین را نکشید. فراریان را تعقیب نکنید. لباس‌ها را ندرید. کشته‌ها را مثله نکنید. پرده دری نکنید. وارد خانه‌ای نشوید. اموالی را نگیرید. زنی را آزار نرسانید. اگر شما را دشنام دادند؛ حتی اگر امیران و بزرگان شما را، و منِ علی را، زخم زبان زدند؛ آرام باشید و کاری نکنید. که زنان زود از کوره در می روند...

ادامه دارد


۲۲ فروردين ۹۶ ، ۱۵:۲۵ موافقین ۱ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی سی و هفتم: «فاطمه می‌آید»

قصه‌ی بغضی نهفته در گلوی دختر پیامبر



دفعتاً خبر آمد که فدک از دست رفت و این برای شما بانوی من که تازه داغ غصب خلافت دیده بودید، کم غمی نبود. کارگزاران شما هراسان آمدند و گفتند:

- خلیفه ما را از فدک بیرون کرد و افراد خود را در آنجا گماشت.
شما در بستر بیماری بودید. رنگ رویتان زرد بود و دستهایتان هنوز می‌لرزید. فروغ نگاهتان رفته بود و دور چشمانتان به کبودی نشسته بود.
از هماندم که دَر بر پهلوی شما شکست و جان کودک همراهتان را گرفت و شما فریاد زدید:
فضه مرا دریاب!
من فهمیدم که کار تمام است و شده است آنچه نباید بشود.
شما مضطر و مضطرب از بستر بیماری جهیدید و گفتید:
چرا؟!!

ادامه مطلب...
۲۳ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۰۴ موافقین ۱ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی سی و ششم: «عشق حسین، از گرمابه تا آنتاریو!»

امسال، چند روز قبل از شروع ایام محرّم، دوستانِ «سایت تبیان» با حقیر تماس گرفتند و «قول» گرفتند تا برای روزِ عاشورا کاغذی سیاهه کنم و متنی در اختیار آن عزیزانِ بهتر از جان قرار دهم.
اما طبق معمول، روز عاشورا رسید و برنامه‌های ناتمامِ این حقیر، اجازه‌ی نوشتنِ حتّی یک خط را هم نداد و از دوستان، غَضَبی فرو خورده ماند و از من، عرقِ شرمی بی سر و صدا. یا بگو ذغالی بی‌توفیق و روسیاه!

در آن ایام پر اندوهِ سالارِ شهیدان، هر شب، مسیری طولانی و پیچ‌واپیچ را طی می‌کردم تا به روستائی آرام، پشتِ انبوهی کوه برسم و برای دل‌های تشنه‌ی «حسین‌بن‌علی»، دو سه حرفِ عشق بگویم!
سکوتِ سنگینِ آن جاده‌ی بی‌تردّد، مرا غرقِ خود می‌کرد. سعی می‌کردم هرچه بیش‌تر از آن برهوتِ ترس‌ناک و آرام، لذت ببرم! گاه آرزو می‌کردم، آن پیچ‌ها هیچ‌گاه به پایان نمی‌رسید و من برای همیشه می‌چرخیدم و می‌رفتم! می‌پیچیدم و می‌رفتم. آن‌قدر که به بی‌نهایت برسم! نهایتی در آن دوردست‌ها به بلندای همان حسین بن علی ـ که سلام خدا بر او بادـ .

یکی از شب‌ها، نمی‌دانم چه شد که یادِ یکی از دوستانِ دورانِ گرمابه و گلستان افتادم. دوستی که هزارها فرسنگ‌ از من جدا افتاده بود و یادم افتاد از روزهای آغاز جدائی‌مان. که من به حوزۀ علمیه شدم و او به دانشکده‌ی فنی مهندسی. بعد هم بورسیه شد و کانادا و تورنتو. این‌گونه شد که آن رفیق قدیمی، به جای «گرمابه»ی سرِ کوچه، «گلستان»های ساحلیِ آنتاریو را انتخاب کرد!
اما «گلستان» هیچ‌گاه او را از یادِ «گرمابه» جدا نکرد. برای همین، گفتم بگذار زنگی بزنم و «عزاداری‌ قبول»ی بگویم:
-  سلام دکتر!
-  علیکم السلام حجّت الإسلام!
-  آقا یعنی اگه ما صدسال در این بیابون‌های تاریک لواسون، تلف هم بشیم؛ تو خبری از ما نخواهی گرفت!
-  سیدجان به‌خدا تحقیقات و سخن‌رانی‌هام وقتِ نفس کشیدن نمی‌ذاره. همین الان وسط سمینار هستم!

گفتم: «الآن می‌تونی صحبت کنی؟» 
گفت: «بله آف‌کُرس! چند دقیقه‌ای تا سخن‌رانیِ من مانده. در خدمتم.» 
گفتم: «هیچی محمدجان، می‌خواستم بپرسم امسال هم توانستی برای سید الشهداء کاری بکنی یا نه؟!»
آهی کشید و گفت:
-  من که هیچ‌وقت نتوانسته‌ام کاری که باید و شاید برای حضرت بکنم. اما امسال خدای متعال توفیق داد دوباره بتوانم در کنارِ جریانِ بسیار زیبا و منطقیِ «Who is Hussain?» حضور داشته باشم و از امام حسین برای مردمِ این سامان بگویم.

ادامه مطلب...
۲۸ مهر ۹۵ ، ۱۷:۳۴ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی سی و پنجم: «قصۀ دردی هزار ساله»

بسم الل‍ه الرحمن الرحیم

و به نام حضرت عشق؛

سلام یاران!

باری دیگر «غدیر بزرگ» فرا رسید و به همه‌ی شما خوبان تبریک می‌گویم.

گفتم: تبریک عید. راستی! چرا ما همیشه عید غدیر را جشن و بزرگ می‌داریم؟ و چرا این همه‌ سال برای بزرگ‌داشتِ آن، هزینه کرده‌ایم؟ شما برای پاسخ به این سؤال، حتماً متوسّل به تاریخ می‌شوید. و از روزی می‌گوئید که: «دستان امیرمؤمنان علی ـ که سلام خدا بر او باد؛ ـ بل که تمام هیکلِ مطهّر آن حضرت، در میانِ دستان مقدّس رسول خدا، از زمین بلند شد و در آن وانفسای صحرا، همه دیدند و فهمیدند که آن حضرت، اندوختۀ الهی، بعد از پیامبر است. ما به یادِ آن روز می‌نشینیم.»


یاامیرالمؤمنین


و شاید رگِ گردن‌تان هم بیرون بزند که: «خیلی‌ها بعد از پیامبر، فراموش کردند که امام بر حق، همان علی است. و ما، برای نشان دادن آن ظلمی که به علی رفته است؛ این روز را پاس و بزرگ می‌داریم.»

و من، با کمالِ خون‌سردی جواب می‌دهم که: «قبول که به علی ظلم شده است و قبول که حقّ او را غصب کردند و قبول که بی‌کس و بی‌یاور ماند و قبول که بیست و پنج سال با چاه‌های نصفه نیمۀ کوفه درد دل گفت! امّا 

ادامه مطلب...
۲۹ شهریور ۹۵ ، ۰۲:۵۶ ۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی سی و چهارم: «به نام آخرین لحظات علی»


«پناه» اثر: استاد فرشچیان

به نامِ خالقِ لحظه‌ها...
به نام خالقِ «آخرین لحظات»...
به نام خالقِ «آخرین لحظات علی علیه‌السلام»...

امروز آخرین روزِ زندگیِ امیرالمؤمنین است. فرزندانِ آن حضرت، دیشب را تا به صبح، اگر خواب به چشمان‌شان آمده باشد؛ کنار بستر بابا خوابیده‌اند. کنار پای بابا. که زهر، آن را هم زردآلود نموده است.

این حال بابا، عجیب برای بچه‌ها آشناست. روزهای تلخ بی‌مادر شدن‌شان را تداعی می‌کند. در این بی‌رمقیِ خانه حتی، چروک در و دیوارها هم بیش‌تر خودشان را نشان می‌دهند.
صدای ضعیفِ حضرت، تن سکوت را خراش می‌اندازد. لُبابه و ام کلثوم، دخترانه‌تر از بقیه، خودشان را به بدن پدر نزدیک کرده‌اند و با آن حضرت مناجات می‌کنند.

خیلی طول نمی‌کشد که حالِ حضرت دگرگون می‌شود و رنگ چهره بچه‌ها. صورت علی، از عرق خیس شده است. مثل آن روزهای پیامبر که جبریلِ وحی فرود می‌آمد. اما آن روزها کجا و امروز؟ چه‌قدر آن روزها خوب بود! پشت دل‌شان چه گرم بود به صدای نازنین پیامبر! به پیغام‌های جبرائیل!

ادامه مطلب...
۰۴ تیر ۹۵ ، ۰۳:۳۵ موافقین ۴ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی سی و سوم: «فرشته‌ای در قاف»

نام: خدیجه

لقب: کُبری (پیامبر خدا با این لقب، صدایش می‌زد.)

کنیه: امّ المؤمنین

نام مادر: فاطمه دخت زائده بن اصم. از اولادِ لُوَیّ بن غالب

نام پدر: خُویلد بن عبدالعُزّی بن قُصَی بن کلِاب بن مُرّه بن کعب بن لُوَیّ بن غالب

همسر:
 بزرگ‌ترین پیام‌آورِ الهی


ایام حج بود.
پیامبر خدا از کوهِ صفا بالا رفت و آواز داد: «ایّها الناس! من پیامبر خدایم.»
صورت‌ها به سمتش چرخید وبعد به سمتِ یک‌دیگر. که «محمد» چه می‌گوید؟! هنوز خیلی دورش را نگرفته بودند که پائین آمد و سوی «مروه» رفت. آن‌ها که برای اولین بار این کلمات را می‌شنیدند؛ آرام دنبالش راه افتادند و برخی هم فقط با چشم‌شان. چشم‌های بهت‌زده‌شان.

از کوه «مروه» هم بالا رفت و صدای نازنینش را بلند فرمود: «مردم! من پیامبر خدایم! من پیامبر خدایم! فرستاده‌ی خدا!»
هنوز سخنش به اتمام نرسیده بود که صدای چکاچکِ بارانی به گوشش رسید. بارانِ «سنگ»! جهل‌مردانِ قریش، و آن‌هائی که دست‌هاشان به دامان‌شان می‌رسید؛ همان دامان‌ها را پر از «گل‌سنگ» کرده بودند و نثارش می‌نمودند. روی مبارکش را سریع برگرداند و در میان‌شان «ابوجهل» را دید. امّا خیلی دیر شده بود. سنگی از دست ابوجهل، به جبهه‌ی صورتش برخورد کرد و آن‌را شکست.
آن حضرت، پناه برد به دامنه‌ی سومین کوه. ابوقبیس.

ادامه مطلب...
۲۳ خرداد ۹۵ ، ۱۹:۰۹ موافقین ۴ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی سی ودوم: «دومین نوحه‌گرِ تاریخ»

سلام بر تو ای دومین اشک‌فشانِ تاریخ پس از آدم.
سلام بر تو ای دومین نوحه‌گر حسین، پس از نوح.
سلام بر تو ای دومین ساجدِ تاریخ پس از علی.
و سلام بر آن‌ها.

نزدیک سپیده است. برخیز مولای من! چهره ات را زرد نموده این سجده‌ها، و بینی و پیشانیِ مبارکت را چاک‌چاک! امشب هم هزار رکعت نمازت را خوانده‌ای؟ مثلِ شب‌های قبل و مثلِ همیشه‌ی زندگی‌ات؟

در این سجده‌ها و نوافلت،  عجب اقتدائی فرموده‌ای به علی! جز این که آن حضرت پانصد نخل داشت و پای هرکدام دورکعت نماز می‌خواند. اما نخل های تو همه همین جاست. داخلِ این شبستان، گوشه‌ی این پستو.

برخیز از سجده مولای من. به جائی از عبادت رسیده‌ای که احدی نرسیده است. اشک بر صورتت خشکیده و ساق پاهایت متورم گشته. با دیدن این صحنه، چه کسی می‌تواند خود را نگه دارد؟ حتی اگر ابوجعفر باشد. فرزندت ابوجعفر محمد بن علی الباقر.

بالای سرت، رو به دیوار می‌کند و آن‌چنان اشک می‌ریزد که انگار تا به‌حال پاهای متورمت را ندیده است. انگار تنها چیزی که از تو دیده، همان عبائی بوده که از دوشت افتاده و تو تا آخر نماز آن را درست نکرده ای. و در جواب اطرافیان فرموده ای: «وای بر شما. می دانید جلوی چه کسی ایستاده بودم؟!»

ادامه مطلب...
۲۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۱:۲۳ موافقین ۳ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی سی و یکم: «ماه، مشک، امید»

والله لا اذوق الماء و سیدی الحسین عطشانا... به خدا که من لب به آب نمی‌زنم وقتی که محبوبم؛ حسین تشنه است. 

سر اسب را به سمت خشکی بر می‌گرداند. اکنون دیگر او تشنه آب نیست. تشنه دیدار کسی است که تصویرش را در آب دیده است و انگار او نه مشک که آب حیات عالم را با خود حمل می‌کند.
هیچکس پیش رو نیست سکوتی مرموز و سرشار از التهاب بر فضای نخلستان سایه افکنده است. چندهزار چشم از پشت نخلها سوار را می‌پاید اما هیچکس جلو نمی‌آید. سکوت آنقدر سنگین است که حتی صدای نفس اسب‌ها به گوش می‌رسد و گاهی صدای پابه‌پا شدن ناخواسته اسبها بر صفحه این سکوت خراش می‌اندازد. ‌پیداست که از جنین این سکوت، طفل طوفانی در شرف‌ تولد است...

شریعه فرات، پشت سر است و چند هزار سوار دشمن، پیش رو... اکنون همه قوای دشمن، معطوف آب و عباس است همه خواست و تلاش دشمن، نرسیدن آب به جبهه حسین است.

ادامه مطلب...
۱۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۶:۳۲ موافقین ۳ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی سی‌ام: «وقتی عایشه از فاطمه علیهاسلام می گوید.»

آیا می دانستید برخی از فضائل و توصیفات بانوی دو عالم، از زبان «عایشه» نقل شده است؟! شاید برایتان جالب باشد که برخی از این روایات را مستقیم، خام، و بدون هرگونه تقطیع ببینید. آن هم روایاتی که مربوط به سال آخر عمر کوتاهِ «حضرت مادر» باشد. پس توجه شما را به دو روایت از «عایشه» جلب می کنم. همان طور که در پاورقی ملاحظه می فرمایید، این روایات، در ده ها کتاب معتبر اهل سنّت آمده است.

«ای عرش حق را قائمه»، اثر برگزیده: سینا افشار

ادامه مطلب...
۱۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۲۶ موافقین ۳ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی بیست و نهم: «کنیزها هم فرشته می شوند!»

دختر جوانی بود که همه انگشت به دهانِ زیبائی اش بودند. چشم هایش می توانست هرکسی را از پا بیاندازد.

داستان از آن جا شروع شد که میان کنیزها آمدند و به او گفتند: «خلیفه با تو کار مهمی دارد.» خودش را به نشیمن مرصّع خلیفه رساند و فقط خودش بود و او. تا کسی از این خلوت آگاه نشود. به سختی توانست، نگاهِ سنگینِ خلیفه را بشکند:
- خلیفه بزرگ، کاری با من داشتند؟
- گفته ام تو را به زندان ببرند!

چشم هایش از غمزه در آمد و گرد شد. خودش را جمع کرد و طوری که بتواند دل خلیفه عباسی را نرم کند صدا زد: «بارالها! مگر از این کنیز بی چاره چه سر زده است که هارونِ بزرگ، این چنین، به کمین عقوبتش نشسته است؟!»

خلیفه، خنده ای زد و گفت: «نه دخترک! تو مجرم نیستی! مجرم، پیر مردی است که در زندان، منتظر چشم های توست!» و دوباره خنده اش به آسمان رفت.

کنیز تا به خودش آمد؛ دید او را به زیباترین لباس های کاخ، آراسته اند و قدم به قدم به زندان، نزدیک می کنند. درهای زندان را یکی پس از بقیه، برایش گشودند و راه رو ها را و چال های نمور را.
دالان ها، تاریک و تاریک تر می شد و خلوت و ترس ناک تر. فقط گاهی ناله هائی به گوشش می خورد یا همان هم دیگر نه! حالا جلوی پایش را هم درست نمی دید. نزدیک سیاه چالی بزرگ، زندان بان گفت: «همین جاست!» و او را تنها گذاشت.


ادامه مطلب...
۰۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۴۲ موافقین ۵ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی بیست و هشتم: «من یک مسیحیِ عاشقم»

واقعیت آن است که ما -پنج نویسنده- از طرفِ جمعیتِ دفاع از ملت فلسطین و با پشتی‌بانیِ سازمان فرهنگ و ارتباطاتِ اسلامی در دی‌ماه ٨١ به لبنان رفته بودیم. صبح وقتی میزبان‌مان، آقای هاشمی رای‌زنِ فرهنگیِ‌ فعال و نشیطِ جمهوری اسلامی، خبرِ لغوِ سفرِ بعلبک را -به دلیلِ شرایطِ بد جوی- به ما داد، ناجور پکر شدیم. هیچ خیال نمی‌کردیم که ایشان پیش‌تر برای خالی نبودنِ برنامه، وقتی برای ساعتِ دوازدهِ ظهر، از جرج جرداق گرفته است.

خانه‌ی جرج جرداق، نویسنده‌ی شهیرِ مسیحی -که در ایران با کتابِ الامام علی، صوت العداله الانسانیه او را به‌تر می‌شناسند- در محله‌ی الحمراء بود. محله‌ای مسیحی‌نشین در شمالِ غربِ بیروت. 


بیروت نمایش‌گاهی است از ملل و مذاهب. شوخی نیست، کشوری با حدودِ ده هزار کیلومترِ مربع مساحت و سه ملیون نفر جمعیت، هجده مذهبِ رسمی دارد. تا پیش از رفتنِ به لبنان هم‌واره برایم سوال بود که هویتِ یک لبنانی چه‌گونه تعریف می‌شود؟ چه مولفه‌هایی هویتِ لبنانی را می‌سازد؟ کشوری به این کوچکی چه‌گونه توانسته است تا این حد خبرساز باشد و در فرهنگ پیش‌رو؟ این کشور را که در آن هیچ نمادِ عربی -پوشش، معماری، حتا آب و هوا!- دیده نمی‌شود، چه چیزی جز زبان با سایرِ کشورهای عرب پیوند داده است؟ تقابلِ مدرنیسمِ فرانسوی و سنتِ عربی چه آشِ درهم‌جوشی را پدید آورده است؟ کهن‌الگوی انسانِ لبنانی کیست؟

با احتسابِ ترافیکِ بیروت -که البته بسیار مطبوع‌تر از ترافیکِ تهران است- حدودِ پنج دقیقه زودتر از زمانِ ملاقات، به محله‌ی مسیحی‌نشینِ الحمرا رسیده‌ایم. راننده‌ی رای‌زنی کنارِ کافه‌ای نقلی می‌ایستد و ما نشانی را برای دو پیرمردی که پشتِ میز نشسته‌اند، می‌خوانیم. هر دو به تأسف سر تکان می‌دهند که شارع امین مشرق را نمی‌شناسند. بعد با ناراحتی می‌گوییم که با استاد جرج جرداق قرار داریم. ناگهان از جا می‌پرند و می‌گویند، خانه‌ی جرج جرداق دو خیابان آن‌طرف‌تر است. با راه‌نماییِ آن‌ها سهل و راحت منزلِ جرج جرداق را پیدا می‌کنیم. محله‌ی الحمرا محله‌ای است مرفه‌تر از سایرِ محلاتِ بیروت، و دستِ کم اسمش ما را به یادِ قصرِ الحمرا می‌اندازد. انتظارش را نیز داشتیم. نویسنده‌ای که یک کتابش در جهانِ تشیع بیش از یک ملیون نسخه فروش داشته است، باید هم در چنین محله‌ای زنده‌گی کند.
اما... واقعیت آن است که هر چه از خیابانِ اصلی دورتر شدیم، بیش‌تر شک کردیم!

ادامه مطلب...
۲۵ فروردين ۹۵ ، ۱۷:۱۱ موافقین ۴ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی بیست و هفتم: «به نامِ نامیِ مادر»

گاهی، آن طوری نمی شود که می‌خواهی.

همین دو سه روز پیش عازم سفر عتبات عالیات بودم. که خدا قسمت همه بکند! آمّین! از ماه ها قبل به اتفاق تعداد زیادی از اقوام، بلیت ها را تهیه کرده بودیم و روز موعود، با کلّی بند و بیل و بدو بدویِ سفرهای این چنینی، رسیدیم به فرودگاهِ بین المللی «امام خمینی».

بماند که یک‌ساعت و اندی در صفِ «یکی دو نفره» ی کارت پرواز معطّل شدیم. بعد معلوم شد که شرکت هوائیِ مربوط، چند نفر را اضافه سوار کرده. بعد در چینش و جا دادن ما وامانده است! گفتم احتمالاً تا نجف باید روی بوفه بنشینیم. یا در کمدِ عزیزان مهمان دار، کنار لوازم آرایش ها! قسمت «بار» هم عالی است. گیرم که به علت کمبود فشار، خطرناک هم باشد! اوه یادم رفت. یک صندلیِ تاشده هم همیشه در کابین خلبان هست!
همین جور مشغول هم فکری با دیگر زائران بودیم که مسئول مربوط اعلام کرد همه در پرواز جا داده شده ایم؛ و به تعبیر بهتر: چپانده شده ایم! و بعد معلوم شد که هر کدام مان یک طرف کابین.

ادامه مطلب...
۲۱ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۲۲ موافقین ۵ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی بیست و ششم: «مهمانِ ناخوانده شب عروسی»

روزترین شبِ زندگی اش نزدیک می شد. خودش را به سرعت، برای آن «بهترین شب» آماده می کرد. یک «دختر» است و یک «شب عروسی». مگر چند بار اتفاق می افتد؟!

پیراهنِ درستی برای عروسی اش نداشت. همه اش وصله زده! گفتند: «پدرت دارد برایت لباس عروسیِ نو می آورد». چشمانِ زیبایش برقی زد و نفس عمیقی کشید.
بهترین عروسیِ دنیا! که چیزی به شبش نمانده بود. لباس نو را پوشید و امتحانی کرد! چقدر برازنده و زیبا!

لَختی از اوّلِ شب، کلونِ درِ خانه به صدا درآمد. خودش پشت در رفت. گدایی از پشت در با صدای لرزانی گفت: «سلام بر اهل این خانه! زحمتی ندارم و چیز زیادی نمی خواهم! مگر اگر باشد؛ لباسِ کهنه ای!»
با شنیدنِ صدای گدا، یادِ  لباس کهنه اش افتاد. فوری به اتاق رفت تا بیاورد. که یادِ این آیه افتاد:
«لن تَنالوا البِرّ حتّی تُنفقوا ممّا تحبّون: هرگز به خوش بختی نخواهید رسید تا آن چه که دوست دارید را انفاق کنید!»
آن لحظه، چه چیزی برایش عزیزتر بود؟! نگاهی به لباس عروسِ زیبایش کرد که مثل ابر لطیف بود و نگاهی هم به آن پیراهن وصله زده! و نگاهی به آسمان. که چه قدر ستاره داشت!
تصمیم گرفت لباس نو را به فقیر بدهد! لباس سپید تنها عروسی اش را! نه انگار که دختر «عظیم ترین پیامبر الهی» است! نه انگار که آبِ وضوی پدرش را به تبرّک می برند! نه انگار که «فاطمه» است! «قائمه عرش الهی»!
آن شب به گمانم تمام آسمان، به شوقِ عظمت او گریه کردند؛ وقتی در دستانِ آن «گدا»، برقِ لباسِ عروسی را دیدند که با شوقِ تمام می بُرد!

شب عروسی شد و «حضرت فاطمه» محکم و استوار به اتاق رفت تا همان پیراهنِ همیشگی را بپوشد و به میان زنانِ شمع به دست بیاید. شمع هایشان کم از ستاره های آسمان نداشت. پر از نورهای ریز ریز.
و همه شان منتظر.

اثر: محمد صادق ایلی

ادامه مطلب...
۲۰ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۰۸ موافقین ۳ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی بیست و پنجم: «دل نوشته ای، گوشه این صحن»

بگذار یک گوشه‌ی صحن، فرشی چیزی پیدا کنم تا بتوانم بنشینم بنویسم. به نظرم آن‌جا کنارِ قبرِ «قطب راوندی»[1] خوب باشد. ولی هوا کمی سوز دارد. احتمالاً تا نوشته تمام بشود، مختصر یخی زده‌ام!

قبر «علامه قطب راوندی» که گوشه ای ازین شکوه جاخوش کرده است

بهتر است بلند شوم بروم داخل یکی از این حجره‌های دورِ صحن که یحتمل گرم‌تر‌ باشد. مثلاً کنار قبر «آشیخ فضل ال‍له»![2]

داخل حجره رو به گنبد می‌نشینم و نگاهم را دوباره به بارگاه زیبای «حضرت معصومه» می‌اندازم. گنبدی که به قولِ اهل دل: «همان حال و هوای نجف را دارد. ولی در مقیاسی کوچک‌تر!» حرف هم، حرفِ اهل دل! اتفاقاً این گنبد، چقدر هم شبیهِ گنبدِ مولاست!

ادامه مطلب...
۱۱ بهمن ۹۴ ، ۰۷:۰۸ موافقین ۴ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی بیست و چهارم: «سوگ‌نامه دخترکی که نیست!»

«فاطمه»! دختر کوچولوی من! سلام.
موقعی که این نامه را برایت می نویسم، دیگر در این دنیا نیستی! ببخش مرا که این قدر دیر فهمیدمت. ببخش.

امروز، تاریک روشنای غروب، سرِ کلاس بودم که پیامی روی تلفنم ظاهر شد و توجّهم رو جلب کرد. زده بودند: «از ماجرای دختری که هنگام تدفین پدرش جان داده است؛ خبر دارید؟» چشمانم گرد شد. درس را متوقف کردم و نوشتم: «نه!»
نوشتند: «پدرش از مدافعان حرم بوده است.» چشم هایم را بستم تا بچه ها تشویشم را متوجّه نشوند. میان آن‌همه نگاه‌ زل‌زده، 
سعی می کردم دوباره تمرکزم را به دست بیاورم و درس را ادامه بدهم امّا انگار بخواهی کوهی بکَنی! 

آخرین پیام روی گوشی ام ظاهر شد: «آن دختر، تنها سه سال داشته است!» و عکست را پشت سرش فرستادند. همین عکس:

دختر شهید،

که چقدر زیبا بودی! نفسم حبس شد و چهره ام به تیرگی رفت!

ادامه مطلب...
۲۷ دی ۹۴ ، ۰۹:۰۳ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی بیست و سوم: «نامه‌ای از زاریا»

سلام عزیزم. ممنونم که اجازه می‌دهی گوشه‌ای از رنج‌نامه‌ام را برایت بنویسم. دلم سوخته است و چشم‌هایم پر از خون است. و پر از گرد و خاک.  

 

قول می‌دهم قصه‌ی کوتاه زندگی‌ام، حوصله‌ات را سر نبرد. من دختر کوچکی هستم با پوستی به رنگِ نیمه شب و تنها بازمانده‌ی خانواده‌ای کوچک‌. در «نیجریه» و در گوشه‌ی شهر «زاریا». و سال‎هاست که زندگی‌های ما، رنگِ امام حسین علیه‌السلام خورده است و با عشقش شب و روز نداریم.

ادامه مطلب...
۲۷ آذر ۹۴ ، ۱۱:۳۱ موافقین ۴ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی بیست و دوم: «عمود 40_قسمت دوم»

سفر، نفس‌های آخرش را می‌کشد و من داخل کشور رسیده‌ام. این تاکسی بی‌چاره هم که هرچه می‌گازد، به تهران نمی‌رسیم. هر قدر سعی می‌کنم از فرصت استفاده کنم و بنویسم؛ نمی‌شود. چشم‌هایم از تب، گُر گرفته؛ ماشین و جاده دور سرم می‌چرخد! و برای گفتن کوچک‌ترین کلمه‌، باید خیلی به حنجره‌ام فشار بیاورم. چیزی نیست! آثار سرمای روزِ آخر است...

دو روز بعد ـ تهران
با این‌که هنوز سرما در بدنم هست، ولی فکر می‌کنم بشود اربعین را بنویسم.
بنویسم که از امروز، اگر عکس یا خبری از «آوارگان سوری» دیدم؛ حال‌شان را بهتر می‌فهمم! با این تفاوت که من؛ فقط دو شب، طعم آوارگی را چشیدم ولی این خانواده‌های مظلوم، در طول سال!
در واقع من، فقط آوارگی را «تمرین» کردم. اولین دفعه اش هم، شب قبل از «پیاده‌روی» بود که گم شدم! بعد از زیارت شبانه، کوله به کمر، از این خیابان به آن خیابان، و انرژیِ زیادی که برایم نمانده بود. معده‌ هم قربانش بروم فقط آواز می‌خواند! بدون هیچ نشانه یا اسمی از محل اسکان! نا امیدانه نگاهی به ره‌گذران کردم که تعدادشان کم و کم‌تر میشد و سرعت‌شان بیش‌ و بیش‌تر! خدا را شکر که «یه پَنش تومنی!» ته جیبم بود! تکه نانی خریدم و گوشه‌ای غریبانه آن‌ را به سق کشیدم!

ادامه مطلب...
۲۲ آذر ۹۴ ، ۱۸:۵۷ موافقین ۳ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی بیست و یکم: «من با خودِ امام رضا کار دارم»

پیرمرد در حالیکه از صحن خارج می شد؛ با صدای لرزانی که بوی خوشحالی اش تا عرش می رسید، جواب داد: «ممنونم! آدرسی که دادی درست بود! خودِ امام رضا منو شفا داد! خودِ خودِ امام رضا» و خادم را در بُهت و حسرت، تنها گذاشت...

خادم امام رضا

ادامه مطلب...
۲۱ آذر ۹۴ ، ۱۰:۱۶ موافقین ۴ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی بیستم: «عمود 40_قسمت اول»


اتوبوس گوشه ای در میان ترافیک توقف می کند. سیل جمعیت، کوله به کمر مشغول حرکت است کنار جاده، و گاه لابلای ماشینها؛ و بانوان نه کمتر از مردان! جلوتر معلوم می شود که سر دراز این قصه، به سفیدپوشان نیرو انتظامی می رسد! مرز است دیگر! مرز! نمی توانی همین طوری سرت را پایین بیاندازی و از "چذابه" رد شوی. به قول یکی از پیرمردهای سفر اولی مان: "کذابه!"
به رفیقم "ثاقبی" زنگ می زنم که: "فقط چهار روز تا اربعین مانده. پس این مجوز دوربین چی شد؟!" می گوید: "سید، ارشاد نامه زده. ولی وزارت خارجه میگه کاری از دست ما بر نمیاد!" عصبانی می شوم. همان طور کنار جاده داد می زنم: "بگو اگر به شما ربطی نداره، پس به کی ربط داره؟!" زائرانی که از کنارم رد می شوند، به روی خودشان نمی آورند! هواسشان جای دیگری است...
توسل می کنم که مجوزمان جور شود و در قیامت اربعین، ما هم یادگاری با خود برداریم و ببریم و به بقیه ی عالم هدیه کنیم. در حال خودم هستم که کسی با لهجه عربی جلویم را می گیرد و التماس می کند: "تو رو خدا کفشتان را بدهید واکس بزنیم. به خدا چهار ساعته منتظریم یکی از زائران امام حسین علیه السلام بیاد کفشش رو واکس بزنی." زیر آن آفتاب کفشم واکس زده و نو می شود.
جلوتر فضا پر از موکب و دود هیزم و چای است. عده ای با تعجب از هم دیگر می پرسند: "این جا ایران است یا عراق؟!" می گویم: "بابا! اینا بچه های اهواز خودمون هستند".
ادامه مطلب...
۱۵ آذر ۹۴ ، ۱۸:۴۵ موافقین ۴ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی