چند داستان از حضرت دوست و اهل بیتش...

سبوی چهل و پنجم: «صدای ناله هنوز می‌آید!»

غیر از دیلینگ‌دیلینگِ زنگوله‌ها و خس‌خسِ پای شترها، باقی همه سکوت بود و سکوت. کاروان اهل‌بیت آرام آرام پیش می‌رفت. اما با عزّت و احترام. کسی از نازدانه‌های پیامبر اگر لب تر می‌کرد؛ کاروان فرود می‌آمد و محافظان می‌دویدند و خیمه‌ای بلند می‌کردند و عقب می‌ایستادند تا این پرده‌نشینانِ عرشِ الهی، بی‌تشویش پیاده شوند. کسی اگر قطره‌ای آب می‌خواست؛ ده‌ها مشک جلوی چشمان‌ش حاضر می‌شد.
«مادر دردها» به عادت همیشه، بی‌اختیار نگاهی از کجاوه بیرون انداخت تا در جبهه‌ی کاروان برادرش را ببیند و تپشِ قلب‌ش تند شود. اما برادری نبود و ذوالجناحی. آن بانو با چشمان بی‌رمق‌ش، در جای خالی برادر؛ «بشیر» را دید که به اطرافیانش می‌گفت: «کسی میانِ کاروان زنانِ آل‌ال‍له حرکت نکند. یا از پس کاروان بروید یا از پیش آن.» زینب ـ سلام خدا بر اوـ باز نگاهی به عقب کاروان انداخت و انگار کرد که مثل همیشه، برادرش عباس را بیند اما جای او هم واپسین یاران بشیر را دید.
کاروان آن‌قدر ساکت بودکه چون قبل از شهادتِ حسین. اما صورت‌ها کبود و زخم‌خورده‌، گونه‌ها نیم‌سوخته، موها سپید و شترها با کجاوه و جهاز.


چیزی که به این سکوت دامن می زد صدائی بود که در گوش اهل کاروان مانده بود. صدای یاقوتِ سه ساله‌ی حسین که گاه در مسیرِ اسارت، خواهرش را صدا می زد. انگار همه به صدایش عادت کرده بودند که در روی شتر بی‌نشیمن؛ گاه و بی‌گاه ناله‌ای بکشد که خواهر! به ساربان بگو لحظه‌ای کاروان را نگه دارد. دلم فرو می‌ریزد از این همه تکان‌های این شتر. و جنابِ سکینه بنت الحسین تا می‌آمد او را آرام کند؛ حرامیان، صدای او را می‌شنیدند و سراغ از کعب نیزه‌هایشان می‌گرفتند. انگار همه آن سختی‌های راه، با بودنِ او بود و با شهادتش، اسارتِ اهلِ حرم را نیز با خود به یادگار برد.

کاروان به دو راهی رسید. یک راه به کربلا و یک راه به مدینه. بشیر آرام خدمت سید الساجدین آمد و پرسید: «مولای من! چه دستور می‌فرمائید؟ کربلا برویم یا مدینه؟»
صدای بشیر را ناموسان خدا شنیدند و صدای گریه‌شان بلند شد. بشیر جواب را فهمیده بود: کربلا...
و دوباره، کاروان به کربلا رسید. بشیر و یاران‌ش تلاش می‌کردند که این ناز اختران کوچک حرم، هنگام پیاده شدن صدمه نبینند. اما کار از صدمه و اشک و خون گذشته بود. ضجّه‌ها امان نداد. فریادها به عرش رسید و خاک‌ها با دستانی کوچک برداشته شد و بر سر ریخت. زنانِ بادیه‌های اطراف به سمت کاروان دویدند.
وای بر آن زمین گرم، که چه‌سان تاب می‌آورد ضجه‌های اهل بیت پیامبر را و در خود فرو نرفت.  ناله‌ها را و آب نشد. خاک روی سر ریختن‌ها را و باد هوا نشد. شاید هم امر الهی رسیده بود که ای زمین! آرام باش! زینب می‌خواهد بر تو گام بگذارد.
ناگهان زینب کبرا برخواست. اما نه برخواستنِ کوفه و شام. که از آن بانوی پرصلابت کوفه و شام، پاره استخوانی مانده بود و صدائی نحیف: «حسینِ من، از هرکه می‌خواهی بپرس؛ اما نه از دردانه‌ات. از هرکه می‌خواهی بگویم؛ اما نه از یادگار‌ سه‌ساله‌ات. چه‌گونه مرگ‌ش را خبر دهم که او را در خرابه‌های شام؛ میان دشمنانِ پدرت تنها گذاشته‌ام...»
و تمامی صحرا ضجه شد. و تمامی آسمان‌ها...
_________________________

پرواز پاریس ـ دمشق به زمین نشست.
زن فرانسوی به سرعت پیاده شد و به سمت هتلی که در مرکز شهر برایش رزرو شده بود حرکت کرد. برای استراحت اتاقش رفت و چراغ‌ها را خاموش کرد تا کمی به سخن‌رانیِ فردایش فکر کند. در تاریکی، نوری از پنجره، روی صورتش افتاد و صدای ناله‌ی تعدادی زن به گوش‌ش رسید. با عجله برخواست و نگاهی به بیرون پنجره انداخت. اما فقط نوری نزدیک از گنبد حضرت رقیه بود و بس.
از اتاقش بیرون آمد و اسم کوچه پس کوچه‌ها را پرسید. گفتند: «در همسایه‌گیِ هتل، دخترِ امام حسین مدفون است. گفت: «حتما حسین خانواده‌ای دارد که به‌زودی دخترشان را از دست داده‌اند و این‌چنین بی‌تابند!» خندیدند و گفتند: «نه! رقیه هزار و اندی سال است به شهادت رسیده است.»

با انبوهی سؤال به اتاق‌ش بازگشت تا یکی دو روزی که در دمشق میهمانِ همایش است، بیش‌تر در مورد دخترِ حسین تحقیق کند. اما دوباره صدای ناله‌ها را شنید. این‌بار سراسیمه بیرون دوید و بیش‌تر پرسید: «شما رو به‌خدای مسیح، بگوئید این دخترِ شکوه‌مند کیست؟!» گفتند: «او از اولاد پیامبرِ ماست. هزار سال پیش وقتی پدرش حسین شهید شد؛ او را به خرابه‌ای در این اطراف آوردند. بهانه‌ی پدرش را گرفت. اما آن‌ها به‌جای این‌که آرامش کنند؛ سرِ پدرش را برایش تحفه بردند. او با دیدن سر پدر، آن‌چنان مویه کرد تا جان داد و همین‌جا او را درون خاک گذاشتند.»
زن حیرت‌زده گوش می‌کرد. نمی‌توانست جلوی فرو ریختنِ اشک‌هایش را بگیرد. قدرتی در خود احساس کرد که او را در دلِ شب به حرمِ فاطمه‌ی کربلا کشاند. عاشق این بارگاه شده بود و مبهوت این همه زائر که می‌روند و می‌آیند. تا نزدیک صبح، کنار ضریح نشست و چشم به آن مضجع کوچک دوخت. زن، با بچه‌ای که در شکم داشت؛ خود را به حضرت، نزدیک‌تر می‌دید.

چند ماهی در فرانسه گذشت و روز زایمان رسید. دکتران به گفتند که: «بچه‌ات مریض و نارس خواهد بود و چاره‌ای جز جراحی نیست. این عمل، برای خودت هم بسیار خطرناک خواهد بود.» درد تمام وجودش را گرفته بود و خود را تسلیم مرگ می‌دید. اما نگاه، به یاد سفرِ سوریه و بیتوته‌ی شبانه‌اش در حرم حضرت رقیه ـ سلام خدا بر او ـ افتاد و با چشمان اشک‌بار و از فرسنگ‌ها نگاه‌ش را به پنجره بیمارستان دوخت و گفت: «ای دختر حسین! تو خودت بسیار درد کشیده‌ای و نزد خدا و خلق ارج‌مندی. تمام امید من به دستانِ خونینِ توست. تو را به خدای محمد و مسیح، من و فرزندم را نجات بخش تا دوباره پیش‌ت بیایم. و عهد می‌کنم برای گوشه‌ی صحن‌ت فرشی بیاورم»
پرواز پاریس ـ دمشق به زمین نشست...

والسلام

۰۲ مهر ۹۶ ، ۰۴:۴۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی چهل و چهارم «ای در غم تو ارض و سما خون گریسته»

آدم ـ سلام خدا بر اوـ نگاهی به بالای سر انداخت. گوشه‌ی عرش نام پیامبران و امامان را دید. نام یک‌یکِ آن سراپردگان را با جبرائیل تکرار کرد تا به نام مقدّست رسید و خواند: «حسین!» اما دل‌ش شکست و اشک‌ش به گونه غلطید. علّت را از جبرائیل پرسید و او داستانِ تو را برایش گفت. که آن‌چنان تشنه می‌شوی که بی‌آبی چون دودی میان تو و آسمان فاصله می‌اندازد! و جز با چکاچکِ شمشیرها، جوابت را نخواهند داد. بعد از آن، آدم و جبرائیل، هر دو برایت چون مادرِ بچه‌مرده گریستند.

نوح ـ سلام خدا بر اوـ هنگامی که می‌خواست سوار کشتی شود؛ به دستور خدا پنج میخ به اطراف کشتی کوبید و با هر کدام نامِ مطهر یکی از پنج تن آل عبا را گفت. اما چون به پنج‌مین نام رسید، نا‌گهان دل‌ش فرو ریخت و چشم‌هایش به لرزش افتاد. چون از باریتعالی علت را پرسید؛ فرشته‌ی وحی از شهادت مظلومانه تو فرمود. نوح پای کشتی نشست و سخت گریست.

ابراهیم ـ سلام خدا بر اوـ دشنه‌ی ذبح اسماعیل را به کناری افکند و نفسی تازه کرد. همان‌طور که اسماعیل را که از او دور می‌شد می‌نگریست؛ با خود گفت: «ای کاش به داغ فرزند مبتلا می‌شدم و به مقام صبر هم می‌رسیدم!» وحی رسید و داستان شهادت و تنهائیِ تو را برایش آورد. ابراهیم به سختی اشک ریخت. آن‌جا بود که فرشته وحی به او گفت: «حال که برای حسین گریستی؛ پاداش صبر بر مصیبت فرزندت را هم خواهی داشت. و فَدیناهُ بِذبحٍ عَظیم. این همان قربان بزرگ است که برای اسماعیل قرار داده‌ایم.»

عیسا ـ سلام خدا بر اوـ از کربلا می‌گذشت. آهوانی را دید که می‌گریند و به سمتش می‌دوند. با حواریون‌ش فرود آمد و با آهوان گریست. حواری‌ها هم از گریه او به گریه افتاده بودند اما نمی‌دانستند چرا اشک‌های پیامبر خدا این‌گونه فرو می‌ریزد. او داستان شهادتت را برایشان فرمود و ناله‌شان به آسمان رفت.

پیامبر خدا ـ سلام خدا بر او و آل‌ش ـ شبی دیر به خانه برگشت. ام سلمه چون صورت خاک‌آلود و پژمرده پیامبر را دید؛ سراسیمه جلو دوید و بر سر و صورت خود زد. حضرت فرمود: «امشب مرا به سرزمینی بردند به نام کربلا... .»

روزی دیگر، در برِ پیامبر بودی که یکی از فرشتگان اجازه گرفت تا به پابوسیِ جدّت برسد. و شاید برای دیدن تلاقیِ خنده‌هایت با خنده‌های پیامبر! چون وارد شد؛ پرسید: «یا محمد! آیا حسین را دوست داری؟» فرمود: «آری به خدا سوگند!» گفت: «ولی امتت او را تنها خواهند گذاشت و خواهند کشت.» شادیِ پیامبر، تبدیل به اشکی شد که تا گونه‌های کوچکت ادامه یافت. فرشته گفت: «ای پیامبر، آیا می‌خواهی تربتش را نشانت دهم؟» و در چشم بر هم زدنی خاکی از گوشه بالش آورد و به دستان پیامبر ریخت. خاکی که کم‌کم گِل می‌شد.
جدّت همیشه به زنان خانه سفارش می‌فرمود: «نگذارید حسینم به گریه بیافتد.» آن‌روز اما چون وارد خانه شد؛ فرمود: «کسی نزد من نیاید.» همه فهمیدند که همین لحظات باید پیامی از آسمان برسد یا رسیده باشد!
به سمت غرفه‌ی در بسته‌ی پیامبر دویدی. ام‌سلمه تو را در آغوش کشید و شیرین زبانی کرد تا آرامت کند. اما گریه‌ی تو شدت یافت. ام‌سلمه بینِ دو دستور مانده بود که چه کند. وارد نشدنِ هیچ‌کس بر پیامبر یا نَگریستنِ حسین! اما او دومی را ترجیح داد و دستانِ کوچک‌ت را رها نمود. هرچه باشد، حسینی. حسین. وارد بر پیامبر شدی و در دامان مطهّرش آرام گرفتی. جبرائیل داشت به پیامبر می‌گفت: «آری ای پیامبر، و  پس از آن امتت، او را خواهند کشت.» پیامبر فرمود: «آیا با آن‌که به من ایمان دارند او را می‌کشند؟ نگاهی به چهره‌ات کرد و سرش را پائین انداخت: «آری!»
پیامبر، مصیبت‌زده و درد کشیده، در حالی که هنوز تو را به آغوش داشت؛ از اتاق خارج شد و مستقیم به سمتِ اصحابش، بیرون رفت. گوئی پرده‌های نم‌زده‌ی چشمانش، مانع شده بودند تا چهره‌های نگرانِ اهل خانه را دیده باشد!

روزی دیگر در آغوش مادرت آرام گرفته بودی. و جدت، چشم از تو بر نمی‌داشت. ناگهان زبانش به غیب باز شد و صدا زد: «خدا کشنده‌ات را لعنت کند. خدا عریان کننده‌ات را لعنت کند. خدا بین من و آنان داوری کند.» فاطمه زهرا ـ سلام خدا بر اوـ علت را پرسید. حضرت نگاهی به او انداخت و گوشه‌ای از داستانِ شهادتت را باز نمود: «دخترم! پس از من و تو، حسین را بسیار می‌آزارند. اما او آن روز در میان گروهی است که مثل ستارگان آسمان، درخشان و مشتاق شهادتند. پرسید: «پدر! آن‌جا کجاست؟» فرمود: «سرزمینی از رنج و بلا.» پرسید: «پدر! آیا کشته می شود؟»
ـ آری دخترم. امّا نه مثل هیچ یک از گذشتگان. آن‌روز اهلِ آسمان و زمین و فرشتگان و حیوانات و گیاهان و دریاها و کوه‌ها بر او خواهند گریست.
اشک‌های مادرت هم بر گونه‌ی مطهرش چکید.


۰۱ مهر ۹۶ ، ۱۹:۰۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی چهل و سوم: «پرچمِ سیاه»

خانه که نمی‌شد اسمش را گذاشت. دست‌کم اما سقفی برای بالاسر داشت. گوشه‌ی حیاط، حصیری پوسیده و نصفه‌نیمه افتاده بود که پیرمرد و زنش گاهی رویش می‌نشستند و گُلی می‌گفتند؛ تا شب‌هنگام پسرشان بیاید و از تنهائی درشان بیاورد.
زن، آبی از حوض به صورت زیبایش زد و پرچم سیاه را از کنار حوض برداشت. با همان دستِ خیس، خاک‌ش را گرفت و نگاهی معنادار به شوهرش انداخت.
پیرمرد سرش را پائین انداخت و گفت: «زن! خودم هم وامانده‌ام. نمی‌دانم چه کنم؟! فردا اول محرم، به هوای هر سال، دوباره مردم سرازیرِ این خانه می‌شوند!»
زن ادامه داد: «خانه‌ای که یک ماه دیگر، باید تحویل صاحب‌ش دهیم و پلاسِ بی پلاسمان را جای دیگر ببریم!»
پیرمرد گفت: «زن! به‌خدا این‌ها اصلاً مهم نیست! کسی چه می‌داند که من آه در بساط دارم یا ندارم. حرف این است که اگر بیایند و وضعِ والذّاریاتِ مرا ببینند، آبرو برایم نمی‌ماند. از طرفی هم، مردم به این روضه‌ی دهه اولی عادت کرده اند! اگر مثل هر سال، این پرچمِ سیاه را، بالای در خانه نبریم؛ دیگر چه سری میانِ در و همسایه بلند کنم؟! حسین‌جان! نپسند که بی‌آبرو شوم!»
چشمانِ مرد بی‌چاره پر از اشک شد و بلند بلند گریست!
دیدنِ اشک‌های مرد برای همسرش سخت بود. پرچم سیاه را در دست‌هایش فشرد و نزدیک شوهرش آمد.
ـ آقا! یادته سال‌های سال ما بدون بچه روزمان را کنارِ هم، شب کردیم؟ من یک روز گفتم که افسوس این مال و منال وارثی نداره؟»
گفت: «بله. می‌خوای داستان نذر امام حسین رو یادم بیاوری؟! مگر می‌شه یادم برود زن! نذر کردیم اگر خدا فرزندی به‌مان داد؛ هر سال دهه اول تو خونه، روضه‌ی کربلا بخونیم. آره خوب یادمه! اما مردِ ورشکسته‌ی بی‌هیچ، مگه چی‌کار می‌توانه بکنه؟!»
زن گفت: «ما هنوز یک چیزِ فروشی داریم. همین پسری که از حسین گرفته‌ایم!»
ـ منظورت چیست؟
زن گفت: «من هجده سال زحمت کشیده‌ام؛ پسر بزرگ کرده‌ام. پسرم که آمد؛ گیسوانش را می‌تراشی. همین فردا سرِ بازار بصره می‌روی. چه‌کار داری بگوئی پسرم است. بگو غلامم است. یک قیمتی او را بفروش و پولش را بیاور، چراغِ این خیمه را روشن کن!»
مرد گفت: «شاید پسرت راضی نشود. تازه شرعاً هم نمی‌دانم می‌شود او را فروخت یا نه.»
زن و شوهر رفتند خدمت علما و پرسیدند. علما گفتند: «اگر پسر راضی باشد خودش را در اختیار کسی بگذارد؛ اشکالی ندارد.» و به خانه برگشتند.
لختی بعد، در خانه باز شد و فرزند وارد شد. مادرش نگاهی به قامتش انداخت و گریان به سمت اتاق دوید. پدرش دست به صورت پر اشکش می‌کشید.
ـ آقاجون! چیزی شده؟
ـ پسرجان! ما تصمیم گرفته‌ایم تو را با امام حسین معامله کنیم!
و داستان را گفت.
پسر گفت: «من حاضرم پدر! فدای شما و خیمه‌ی اباعبدالل‍ه! که اگر می‌شد؛ امشب به بازار می‌رفتم!»
صبحِ علی الطلوع، گیسوانِ پسر را تراشیدند. پسر خود را در بر مادرش انداخت و گریستند، و به سرعت به طرف بازار برده‌فروشان حرکت کردند.
پدر، تا غروب هر قیمتی گفت؛ کسی نخرید. اما در دل‌ش خوشحال بود که بار دیگر او را پیش مادرش می‌برم تا او را ببیند. در همین فکر بود که ناگاه، سواری از دروازه بصره عبور کرد و سراسیمه به سمت آن‌دو تاخت و نزدیکشان سلام کرد.
ـ او را می‌فروشی؟!
ـ بله آقا! از صبح برای همین منتظریم!
مبلغ را گفت. آن سوار کیسه‌ای دینار داد که دقیق به همان قیمت بود. بعد فرمود: «اگر بیشتر هم می‌خواهی؛ بدهم!»

پیرمرد خیال کرد که سوار او را مسخره می‌کند. گفت: «همین مقدار کافی است!» اما آن سوار، مشتی دیگر دینار طلا به او داد و فرزند را با خود برد.
پیرمرد به خانه آمد. زن جلو دوید و پرسید: «خوب! چه کردی؟!» گفت: «فروختم.» ناگهان زن بلند شد و نگاه‌ش را به گوشه‌ای دوخت و بلند گفت: «ای حسین! به خودت قسم دیگر اسم بچه‌ام را به زبان نمی‌آورم!»
پسر در دلِ تاریک شب، سوار بر اسب می‌رفت! بغض گلویش را می‌فشرد. اما نتوانست جلوی خودش را بگیرد و به شدت گریست. آقا رویش را برگرداند.
ـ پسرجان! چرا گریه می‌کنی؟!
ـ آقا! من اربابی داشتم که خیلی مهربان بود. حال جدائیِ او مرا بی‌تاب ساخته است.»
فرمود: «پسرم! نگو اربابم. بگو پدرم.»
ـ آری، پدرم.
فرمود: «می‌خواهی نزدشان برگردی؟!»
ـ نه!
فرمود: «چرا؟!»
ـ اگر برگردم؛ می‌گویند فرار کرده‌ام!
فرمود: «نه پسرم! از اسب برو پائین و به خانه برگرد!»
نمی‌خواست برگردد. اما آخرین جمله‌ آن آقا، او را سر جایش میخ‌کوب کرد:
ـ برو خانه و اگر گفتند فرار کرده‌ای؛ بگو فرار نبود! حسین مرا آزاد کرد!
ناگهان در میان صحرا دید اسبی نیست و سواری نیست. و جلوی درب خانه‌شان‌ ایستاده است. آرام کلون در را به صدا در آورد. نسیمِ نیمه‌شب، پرچم سیاهِ بالای در را تکانی داد.

برداشتی آزاد از داستانِ «آزاد شده‌ی حسین» به نقل از مرحوم کافی، کتابِ «کرامات الحسینیه»




۳۰ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۴۰ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی چهل و دوم: «فاطمه بمیرد، تو نمیر مادر»

سلام مادر. برخیز که دوران رنج‌هایمان سر آمده است. چشم‌های خسته‌ات را باز کن. دیگر قرار نیست از پس رحِم با هم سخن بگوئیم. اگر عجوزه‌های مدّعیِ عرب، من و تو را تنها گذاشتند؛ باکی نیست! من دیگر به دنیا آمده‌ام! بیا برخیز که این چهار قابله‌ی بهشتی را مشایعت کنیم. این چار بانوی گندم‌گون و بلند قامت را. ساره، آسیه، مریم و کلثوم. همان‌ها که پدرم رسول خدا فرمود: تو و آنان برترین بانوانِ عالَمید. و این همه حوریانِ تشت و ابریقِ بهشتی در دست را، که منتظر ایستاده‌اند تا چشم‌هایت را باز کنی و به آسمان برگردند.

چشم‌هایت را باز کن مادر. این منم، فاطمه!...

ادامه مطلب...
۱۵ خرداد ۹۶ ، ۰۸:۰۰ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی چهل و یکم: «امام زمان ظهور کرده!»

یادم می‌آد سال‌ها پیش، با چندی از دوستان هنرمند، تصمیم گرفتیم به دل خیابان‌ها بزنیم و گزارشی اجتماعی تهیه کنیم. موضوع مصاحبه هم این بود:
«میزانِ آگاهیِ مردم از امام زمان».

من هم در هیئتِ یک خبرنگار و با گروه هم‌راه، در کوی و بَرازِن (جمعِ معیوبِ برزن!) می‌چرخیدم و راه بسیاری از عابران بی‌چاره را سد می‌کردم که: «می‌دانی نیمه شعبان چه روزی است؟» و سؤال‌هایی از این دست.
پاسخ‌ها هم متفاوت بود. و بماند که خیلی‌ها، جوابِ همین سؤال را هم  نمی‌دانستند!
یکی از پاسخ‌ها که مرا سر جایم خشکاند؛ پاسخ یک مأمور ساده‌دلِ شهرداری بود که با سینه‌ای ستبر، جلوی دوربین ایستاد و گفت: «نیمه شعبان روزیه که امام زمان ظهور کرده»!
این جواب، اگرچه نگران‌کننده بود؛ اما بعد از آن، مرا صد بار به خودش مشغول کرد. که نکند راست گفته باشد. اصلاً نکند او منظوری داشت... .
و بعدش بارها و بارها، به لحظه‌ی صفر شدن ساعت‌ها و تقویم‌ها و تاریخ‌ها سفر کردم!
روزی که امام زمان ظهور کرده. واقعاً ظهور کرده...

ادامه مطلب...
۲۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۷:۴۵ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی چهلم: «زاهدان تاوِر! ریکوئست تیک‌آف!»

بازخوانی پرونده‌ی یک پرواز


سحر روز 29 فروردین 1396 ـ فرودگاه زاهدان

ساعت 4:00/  مأمور بلیت صدا می‌زند: «مسافرانِ تهران، همه کارت پرواز گرفته‌اند؟!»

ساعت 4:20/  مسافران کم‌کم اطراف گیت خروجی جمع می‌شوند. گویا پروازِ «چهار و سی دقیقه»، کمی تأخیر دارد.

ساعت 4:35/ صدای اذان در فرودگاه زاهدان طنین می‌گیرد.

ادامه مطلب...
۱۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۳۶ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی سی و نهم: «تاب علی را نداشتند عدّه‌ای»

قسمت دوم
این‌جا یک قدمیِ بصره است. پنجاه هزار نفر شمشیر و نیزه تیز کرده‌اند تا خون یک‌دیگر را بریزند. هر دو لشگر، مسلمان. هر دو گروه نمازخوان و لااله‌الاال‍له گو.
و تو مهربان‌ترین ولیّ ِخدا تمام جان مطهّرت را جمع فرموده‌ای تا نگذاری خونی ریخته شود. اما افسوس که نَفس‌ها آن‌قدر دریده شده است که حرف‌ها و اتمام حجت‌های تو، کسی را بیدار نمی‌کند. با تمام بغض‌هاشان به میدان آمده‌اند، بل‌که خلافت نو پای تو زمین بخورد.
این است مصیبت تو. این  است آن افسوس عظمائی که قصه‌اش را هر از گاه، برای چاه‌های مدینه، می‌گوئی.
باید کاری کرد. فرماندهان لشگرت را صدا میزنی و آخرِ داستانِ امروز را برایشان می‌گوئی: «این طلحه و زبیر دست بردار من نیستند و تا خون‌ها ریخته نشود، آرام نخواهند شد.»
و به سمت لشگر خود بر می‌گردی.
ای مردم! این‌ها انگار از علی خیری ندیده‌اند. شاید «قرآن» باعث شود به خود بیایند و دست از خون‌ریزی بردارند. یکی را می‌خواهم که قرآن به دست گیرد و این قوم را به آیات آن قسم دهد.

نوجوانی برمی‌خیزد.
ادامه مطلب...
۲۳ فروردين ۹۶ ، ۱۴:۳۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی بیست و هشتم: «تاب علی را نداشتند عدّه‌ای»

قسمت اول
جلوی چشمانت طوری زانو زدند که خیلی زود فهمیدی باید خبری باشد. درخواست مهمی باشد. انگار که مدت‌ها بعد از به خلافت رسیدنِ تو، برای اولین بار روزنه امیدی به دل‌شان تابیدن گرفته باشد.

- بگوئید ای اصحاب پیامبر!

طلحه و زبیر کمی این پا و آن پا می‌کنند و درد دل‌شان سر باز می‌کند.
- یا علی! مگر تو نمی‌دانی ما دو نفر، از سابقین و یارانِ صدّیق پیامبر بودیم؟ مگر یادت رفته که در راه او، چه مشقّت‌ها کشیدیم؟ آیا درست است که ما در حکومت تو، سهمی نداشته باشیم؟ و تو را در حکومت بر مردم کمک نکنیم؟!! 
سکوت می‌کنی. سکوتی نه مانند هیچ‌کس دیگر. سکوتی فقط به مانندِ سکوتِ «علی». چه باید بگویی؟ بگویی که به علمِ الهی، نامه‌ نگاری‌هایشان با معاویه را می‌دانی؟ نامه‌ای که معاویه هردویشان را «امیرالمؤمنین» خطاب کرده و برای تو شیرشان کرده را خبر داری؟ بگویی که آن‌ها را لایق عمارت بصره و کوفه نمی‌دانی؟ بگویی که خون‌خواهی عثمان، همه‌اش بهانه است؟
نه! تمامِ این‌ها، لحظه‌ای فقط از قلب شریفت می‌گذرد. اما هیچ نمی‌گویی. به حرمت برادر و یار سفر کرده‌ات رسول خدا. هرچه باشد، طلحه و زبیر تو را یاد لحظاتی از او می‌اندازند که امت را به تو سپرد و از میانِ دو دستت پرواز فرمود.
سری را که به زیر انداخته‌ای بالا می‌آوری.
- عزیزان من! بروید و به هرچه خدا نصیب‌تان فرموده راضی باشید. تا قدری در این موضوع بیاندیشم. فکر می‌کنید حکومت امر آسانی است؟ باید به کسی بدهم که از دین و عمل‌کرد او مطمئن باشم.
آب پاکیِ تو، بدجور دست‌هایشان را می سوزاند. وارفته و ناامید می‌گویند:
- پس بگذار مدتی برای عبادت خانه خدا، به مکه سفر کنیم و به دعاگوئی مشغول باشیم.
این بار با تندی، به رویشان می‌آوری که : «میدانم چه در سر دارید. حال که از علی ناامید شده‌اید؛ می‌دانم چرا هوای عمره، به سرتان زده است!»

ادامه مطلب...
۲۲ فروردين ۹۶ ، ۱۵:۲۵ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی سی و هفتم: «فاطمه می‌آید»

قصه‌ی بغضی نهفته در گلوی دختر پیامبر



دفعتاً خبر آمد که فدک از دست رفت و این برای شما بانوی من که تازه داغ غصب خلافت دیده بودید، کم غمی نبود. کارگزاران شما هراسان آمدند و گفتند:

- خلیفه ما را از فدک بیرون کرد و افراد خود را در آنجا گماشت.
شما در بستر بیماری بودید. رنگ رویتان زرد بود و دستهایتان هنوز می‌لرزید. فروغ نگاهتان رفته بود و دور چشمانتان به کبودی نشسته بود.
از هماندم که دَر بر پهلوی شما شکست و جان کودک همراهتان را گرفت و شما فریاد زدید:
فضه مرا دریاب!
من فهمیدم که کار تمام است و شده است آنچه نباید بشود.
شما مضطر و مضطرب از بستر بیماری جهیدید و گفتید:
چرا؟!!

ادامه مطلب...
۲۳ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۰۴ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی سی و ششم: «عشق حسین، از گرمابه تا آنتاریو!»

امسال، چند روز قبل از شروع ایام محرّم، دوستانِ «سایت تبیان» با حقیر تماس گرفتند و «قول» گرفتند تا برای روزِ عاشورا کاغذی سیاهه کنم و متنی در اختیار آن عزیزانِ بهتر از جان قرار دهم.
اما طبق معمول، روز عاشورا رسید و برنامه‌های ناتمامِ این حقیر، اجازه‌ی نوشتنِ حتّی یک خط را هم نداد و از دوستان، غَضَبی فرو خورده ماند و از من، عرقِ شرمی بی سر و صدا. یا بگو ذغالی بی‌توفیق و روسیاه!

در آن ایام پر اندوهِ سالارِ شهیدان، هر شب، مسیری طولانی و پیچ‌واپیچ را طی می‌کردم تا به روستائی آرام، پشتِ انبوهی کوه برسم و برای دل‌های تشنه‌ی «حسین‌بن‌علی»، دو سه حرفِ عشق بگویم!
سکوتِ سنگینِ آن جاده‌ی بی‌تردّد، مرا غرقِ خود می‌کرد. سعی می‌کردم هرچه بیش‌تر از آن برهوتِ ترس‌ناک و آرام، لذت ببرم! گاه آرزو می‌کردم، آن پیچ‌ها هیچ‌گاه به پایان نمی‌رسید و من برای همیشه می‌چرخیدم و می‌رفتم! می‌پیچیدم و می‌رفتم. آن‌قدر که به بی‌نهایت برسم! نهایتی در آن دوردست‌ها به بلندای همان حسین بن علی ـ که سلام خدا بر او بادـ .

یکی از شب‌ها، نمی‌دانم چه شد که یادِ یکی از دوستانِ دورانِ گرمابه و گلستان افتادم. دوستی که هزارها فرسنگ‌ از من جدا افتاده بود و یادم افتاد از روزهای آغاز جدائی‌مان. که من به حوزۀ علمیه شدم و او به دانشکده‌ی فنی مهندسی. بعد هم بورسیه شد و کانادا و تورنتو. این‌گونه شد که آن رفیق قدیمی، به جای «گرمابه»ی سرِ کوچه، «گلستان»های ساحلیِ آنتاریو را انتخاب کرد!
اما «گلستان» هیچ‌گاه او را از یادِ «گرمابه» جدا نکرد. برای همین، گفتم بگذار زنگی بزنم و «عزاداری‌ قبول»ی بگویم:
-  سلام دکتر!
-  علیکم السلام حجّت الإسلام!
-  آقا یعنی اگه ما صدسال در این بیابون‌های تاریک لواسون، تلف هم بشیم؛ تو خبری از ما نخواهی گرفت!
-  سیدجان به‌خدا تحقیقات و سخن‌رانی‌هام وقتِ نفس کشیدن نمی‌ذاره. همین الان وسط سمینار هستم!

گفتم: «الآن می‌تونی صحبت کنی؟» 
گفت: «بله آف‌کُرس! چند دقیقه‌ای تا سخن‌رانیِ من مانده. در خدمتم.» 
گفتم: «هیچی محمدجان، می‌خواستم بپرسم امسال هم توانستی برای سید الشهداء کاری بکنی یا نه؟!»
آهی کشید و گفت:
-  من که هیچ‌وقت نتوانسته‌ام کاری که باید و شاید برای حضرت بکنم. اما امسال خدای متعال توفیق داد دوباره بتوانم در کنارِ جریانِ بسیار زیبا و منطقیِ «Who is Hussain?» حضور داشته باشم و از امام حسین برای مردمِ این سامان بگویم.

ادامه مطلب...
۲۸ مهر ۹۵ ، ۱۷:۳۴ ۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی سی و پنجم: «قصۀ دردی هزار ساله»

بسم الل‍ه الرحمن الرحیم

و به نام حضرت عشق؛

سلام یاران!

باری دیگر «غدیر بزرگ» فرا رسید و به همه‌ی شما خوبان تبریک می‌گویم.

گفتم: تبریک عید. راستی! چرا ما همیشه عید غدیر را جشن و بزرگ می‌داریم؟ و چرا این همه‌ سال برای بزرگ‌داشتِ آن، هزینه کرده‌ایم؟ شما برای پاسخ به این سؤال، حتماً متوسّل به تاریخ می‌شوید. و از روزی می‌گوئید که: «دستان امیرمؤمنان علی ـ که سلام خدا بر او باد؛ ـ بل که تمام هیکلِ مطهّر آن حضرت، در میانِ دستان مقدّس رسول خدا، از زمین بلند شد و در آن وانفسای صحرا، همه دیدند و فهمیدند که آن حضرت، اندوختۀ الهی، بعد از پیامبر است. ما به یادِ آن روز می‌نشینیم.»


یاامیرالمؤمنین


و شاید رگِ گردن‌تان هم بیرون بزند که: «خیلی‌ها بعد از پیامبر، فراموش کردند که امام بر حق، همان علی است. و ما، برای نشان دادن آن ظلمی که به علی رفته است؛ این روز را پاس و بزرگ می‌داریم.»

و من، با کمالِ خون‌سردی جواب می‌دهم که: «قبول که به علی ظلم شده است و قبول که حقّ او را غصب کردند و قبول که بی‌کس و بی‌یاور ماند و قبول که بیست و پنج سال با چاه‌های نصفه نیمۀ کوفه درد دل گفت! امّا 

ادامه مطلب...
۲۹ شهریور ۹۵ ، ۰۲:۵۶ ۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی سی و چهارم: «به نام آخرین لحظات علی»


«پناه» اثر: استاد فرشچیان

به نامِ خالقِ لحظه‌ها...
به نام خالقِ «آخرین لحظات»...
به نام خالقِ «آخرین لحظات علی علیه‌السلام»...

امروز آخرین روزِ زندگیِ امیرالمؤمنین است. فرزندانِ آن حضرت، دیشب را تا به صبح، اگر خواب به چشمان‌شان آمده باشد؛ کنار بستر بابا خوابیده‌اند. کنار پای بابا. که زهر، آن را هم زردآلود نموده است.

این حال بابا، عجیب برای بچه‌ها آشناست. روزهای تلخ بی‌مادر شدن‌شان را تداعی می‌کند. در این بی‌رمقیِ خانه حتی، چروک در و دیوارها هم بیش‌تر خودشان را نشان می‌دهند.
صدای ضعیفِ حضرت، تن سکوت را خراش می‌اندازد. لُبابه و ام کلثوم، دخترانه‌تر از بقیه، خودشان را به بدن پدر نزدیک کرده‌اند و با آن حضرت مناجات می‌کنند.

خیلی طول نمی‌کشد که حالِ حضرت دگرگون می‌شود و رنگ چهره بچه‌ها. صورت علی، از عرق خیس شده است. مثل آن روزهای پیامبر که جبریلِ وحی فرود می‌آمد. اما آن روزها کجا و امروز؟ چه‌قدر آن روزها خوب بود! پشت دل‌شان چه گرم بود به صدای نازنین پیامبر! به پیغام‌های جبرائیل!

ادامه مطلب...
۰۴ تیر ۹۵ ، ۰۳:۳۵ ۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی سی و سوم: «فرشته‌ای در قاف»

نام: خدیجه

لقب: کُبری (پیامبر خدا با این لقب، صدایش می‌زد.)

کنیه: امّ المؤمنین

نام مادر: فاطمه دخت زائده بن اصم. از اولادِ لُوَیّ بن غالب

نام پدر: خُویلد بن عبدالعُزّی بن قُصَی بن کلِاب بن مُرّه بن کعب بن لُوَیّ بن غالب

همسر:
 بزرگ‌ترین پیام‌آورِ الهی


ایام حج بود.
پیامبر خدا از کوهِ صفا بالا رفت و آواز داد: «ایّها الناس! من پیامبر خدایم.»
صورت‌ها به سمتش چرخید وبعد به سمتِ یک‌دیگر. که «محمد» چه می‌گوید؟! هنوز خیلی دورش را نگرفته بودند که پائین آمد و سوی «مروه» رفت. آن‌ها که برای اولین بار این کلمات را می‌شنیدند؛ آرام دنبالش راه افتادند و برخی هم فقط با چشم‌شان. چشم‌های بهت‌زده‌شان.

از کوه «مروه» هم بالا رفت و صدای نازنینش را بلند فرمود: «مردم! من پیامبر خدایم! من پیامبر خدایم! فرستاده‌ی خدا!»
هنوز سخنش به اتمام نرسیده بود که صدای چکاچکِ بارانی به گوشش رسید. بارانِ «سنگ»! جهل‌مردانِ قریش، و آن‌هائی که دست‌هاشان به دامان‌شان می‌رسید؛ همان دامان‌ها را پر از «گل‌سنگ» کرده بودند و نثارش می‌نمودند. روی مبارکش را سریع برگرداند و در میان‌شان «ابوجهل» را دید. امّا خیلی دیر شده بود. سنگی از دست ابوجهل، به جبهه‌ی صورتش برخورد کرد و آن‌را شکست.
آن حضرت، پناه برد به دامنه‌ی سومین کوه. ابوقبیس.

ادامه مطلب...
۲۳ خرداد ۹۵ ، ۱۹:۰۹ ۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی سی ودوم: «دومین نوحه‌گرِ تاریخ»

سلام بر تو ای دومین اشک‌فشانِ تاریخ پس از آدم.
سلام بر تو ای دومین نوحه‌گر حسین، پس از نوح.
سلام بر تو ای دومین ساجدِ تاریخ پس از علی.
و سلام بر آن‌ها.

نزدیک سپیده است. برخیز مولای من! چهره ات را زرد نموده این سجده‌ها، و بینی و پیشانیِ مبارکت را چاک‌چاک! امشب هم هزار رکعت نمازت را خوانده‌ای؟ مثلِ شب‌های قبل و مثلِ همیشه‌ی زندگی‌ات؟

در این سجده‌ها و نوافلت،  عجب اقتدائی فرموده‌ای به علی! جز این که آن حضرت پانصد نخل داشت و پای هرکدام دورکعت نماز می‌خواند. اما نخل های تو همه همین جاست. داخلِ این شبستان، گوشه‌ی این پستو.

برخیز از سجده مولای من. به جائی از عبادت رسیده‌ای که احدی نرسیده است. اشک بر صورتت خشکیده و ساق پاهایت متورم گشته. با دیدن این صحنه، چه کسی می‌تواند خود را نگه دارد؟ حتی اگر ابوجعفر باشد. فرزندت ابوجعفر محمد بن علی الباقر.

بالای سرت، رو به دیوار می‌کند و آن‌چنان اشک می‌ریزد که انگار تا به‌حال پاهای متورمت را ندیده است. انگار تنها چیزی که از تو دیده، همان عبائی بوده که از دوشت افتاده و تو تا آخر نماز آن را درست نکرده ای. و در جواب اطرافیان فرموده ای: «وای بر شما. می دانید جلوی چه کسی ایستاده بودم؟!»

ادامه مطلب...
۲۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۱:۲۳ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی سی و یکم: «ماه، مشک، امید»

والله لا اذوق الماء و سیدی الحسین عطشانا... به خدا که من لب به آب نمی‌زنم وقتی که محبوبم؛ حسین تشنه است. 

سر اسب را به سمت خشکی بر می‌گرداند. اکنون دیگر او تشنه آب نیست. تشنه دیدار کسی است که تصویرش را در آب دیده است و انگار او نه مشک که آب حیات عالم را با خود حمل می‌کند.
هیچکس پیش رو نیست سکوتی مرموز و سرشار از التهاب بر فضای نخلستان سایه افکنده است. چندهزار چشم از پشت نخلها سوار را می‌پاید اما هیچکس جلو نمی‌آید. سکوت آنقدر سنگین است که حتی صدای نفس اسب‌ها به گوش می‌رسد و گاهی صدای پابه‌پا شدن ناخواسته اسبها بر صفحه این سکوت خراش می‌اندازد. ‌پیداست که از جنین این سکوت، طفل طوفانی در شرف‌ تولد است...

شریعه فرات، پشت سر است و چند هزار سوار دشمن، پیش رو... اکنون همه قوای دشمن، معطوف آب و عباس است همه خواست و تلاش دشمن، نرسیدن آب به جبهه حسین است.

ادامه مطلب...
۱۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۶:۳۲ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی سی‌ام: «وقتی عایشه از فاطمه علیهاسلام می گوید.»

آیا می دانستید برخی از فضائل و توصیفات بانوی دو عالم، از زبان «عایشه» نقل شده است؟! شاید برایتان جالب باشد که برخی از این روایات را مستقیم، خام، و بدون هرگونه تقطیع ببینید. آن هم روایاتی که مربوط به سال آخر عمر کوتاهِ «حضرت مادر» باشد. پس توجه شما را به دو روایت از «عایشه» جلب می کنم. همان طور که در پاورقی ملاحظه می فرمایید، این روایات، در ده ها کتاب معتبر اهل سنّت آمده است.

«ای عرش حق را قائمه»، اثر برگزیده: سینا افشار

ادامه مطلب...
۱۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۲۶ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی بیست و نهم: «کنیزها هم فرشته می شوند!»

دختر جوانی بود که همه انگشت به دهانِ زیبائی اش بودند. چشم هایش می توانست هرکسی را از پا بیاندازد.

داستان از آن جا شروع شد که میان کنیزها آمدند و به او گفتند: «خلیفه با تو کار مهمی دارد.» خودش را به نشیمن مرصّع خلیفه رساند و فقط خودش بود و او. تا کسی از این خلوت آگاه نشود. به سختی توانست، نگاهِ سنگینِ خلیفه را بشکند:
- خلیفه بزرگ، کاری با من داشتند؟
- گفته ام تو را به زندان ببرند!

چشم هایش از غمزه در آمد و گرد شد. خودش را جمع کرد و طوری که بتواند دل خلیفه عباسی را نرم کند صدا زد: «بارالها! مگر از این کنیز بی چاره چه سر زده است که هارونِ بزرگ، این چنین، به کمین عقوبتش نشسته است؟!»

خلیفه، خنده ای زد و گفت: «نه دخترک! تو مجرم نیستی! مجرم، پیر مردی است که در زندان، منتظر چشم های توست!» و دوباره خنده اش به آسمان رفت.

کنیز تا به خودش آمد؛ دید او را به زیباترین لباس های کاخ، آراسته اند و قدم به قدم به زندان، نزدیک می کنند. درهای زندان را یکی پس از بقیه، برایش گشودند و راه رو ها را و چال های نمور را.
دالان ها، تاریک و تاریک تر می شد و خلوت و ترس ناک تر. فقط گاهی ناله هائی به گوشش می خورد یا همان هم دیگر نه! حالا جلوی پایش را هم درست نمی دید. نزدیک سیاه چالی بزرگ، زندان بان گفت: «همین جاست!» و او را تنها گذاشت.


ادامه مطلب...
۰۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۴۲ ۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی بیست و هشتم: «من یک مسیحیِ عاشقم»

واقعیت آن است که ما -پنج نویسنده- از طرفِ جمعیتِ دفاع از ملت فلسطین و با پشتی‌بانیِ سازمان فرهنگ و ارتباطاتِ اسلامی در دی‌ماه ٨١ به لبنان رفته بودیم. صبح وقتی میزبان‌مان، آقای هاشمی رای‌زنِ فرهنگیِ‌ فعال و نشیطِ جمهوری اسلامی، خبرِ لغوِ سفرِ بعلبک را -به دلیلِ شرایطِ بد جوی- به ما داد، ناجور پکر شدیم. هیچ خیال نمی‌کردیم که ایشان پیش‌تر برای خالی نبودنِ برنامه، وقتی برای ساعتِ دوازدهِ ظهر، از جرج جرداق گرفته است.

خانه‌ی جرج جرداق، نویسنده‌ی شهیرِ مسیحی -که در ایران با کتابِ الامام علی، صوت العداله الانسانیه او را به‌تر می‌شناسند- در محله‌ی الحمراء بود. محله‌ای مسیحی‌نشین در شمالِ غربِ بیروت. 


بیروت نمایش‌گاهی است از ملل و مذاهب. شوخی نیست، کشوری با حدودِ ده هزار کیلومترِ مربع مساحت و سه ملیون نفر جمعیت، هجده مذهبِ رسمی دارد. تا پیش از رفتنِ به لبنان هم‌واره برایم سوال بود که هویتِ یک لبنانی چه‌گونه تعریف می‌شود؟ چه مولفه‌هایی هویتِ لبنانی را می‌سازد؟ کشوری به این کوچکی چه‌گونه توانسته است تا این حد خبرساز باشد و در فرهنگ پیش‌رو؟ این کشور را که در آن هیچ نمادِ عربی -پوشش، معماری، حتا آب و هوا!- دیده نمی‌شود، چه چیزی جز زبان با سایرِ کشورهای عرب پیوند داده است؟ تقابلِ مدرنیسمِ فرانسوی و سنتِ عربی چه آشِ درهم‌جوشی را پدید آورده است؟ کهن‌الگوی انسانِ لبنانی کیست؟

با احتسابِ ترافیکِ بیروت -که البته بسیار مطبوع‌تر از ترافیکِ تهران است- حدودِ پنج دقیقه زودتر از زمانِ ملاقات، به محله‌ی مسیحی‌نشینِ الحمرا رسیده‌ایم. راننده‌ی رای‌زنی کنارِ کافه‌ای نقلی می‌ایستد و ما نشانی را برای دو پیرمردی که پشتِ میز نشسته‌اند، می‌خوانیم. هر دو به تأسف سر تکان می‌دهند که شارع امین مشرق را نمی‌شناسند. بعد با ناراحتی می‌گوییم که با استاد جرج جرداق قرار داریم. ناگهان از جا می‌پرند و می‌گویند، خانه‌ی جرج جرداق دو خیابان آن‌طرف‌تر است. با راه‌نماییِ آن‌ها سهل و راحت منزلِ جرج جرداق را پیدا می‌کنیم. محله‌ی الحمرا محله‌ای است مرفه‌تر از سایرِ محلاتِ بیروت، و دستِ کم اسمش ما را به یادِ قصرِ الحمرا می‌اندازد. انتظارش را نیز داشتیم. نویسنده‌ای که یک کتابش در جهانِ تشیع بیش از یک ملیون نسخه فروش داشته است، باید هم در چنین محله‌ای زنده‌گی کند.
اما... واقعیت آن است که هر چه از خیابانِ اصلی دورتر شدیم، بیش‌تر شک کردیم!

ادامه مطلب...
۲۵ فروردين ۹۵ ، ۱۷:۱۱ ۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی بیست و هفتم: «به نامِ نامیِ مادر»

گاهی، آن طوری نمی شود که می‌خواهی.

همین دو سه روز پیش عازم سفر عتبات عالیات بودم. که خدا قسمت همه بکند! آمّین! از ماه ها قبل به اتفاق تعداد زیادی از اقوام، بلیت ها را تهیه کرده بودیم و روز موعود، با کلّی بند و بیل و بدو بدویِ سفرهای این چنینی، رسیدیم به فرودگاهِ بین المللی «امام خمینی».

بماند که یک‌ساعت و اندی در صفِ «یکی دو نفره» ی کارت پرواز معطّل شدیم. بعد معلوم شد که شرکت هوائیِ مربوط، چند نفر را اضافه سوار کرده. بعد در چینش و جا دادن ما وامانده است! گفتم احتمالاً تا نجف باید روی بوفه بنشینیم. یا در کمدِ عزیزان مهمان دار، کنار لوازم آرایش ها! قسمت «بار» هم عالی است. گیرم که به علت کمبود فشار، خطرناک هم باشد! اوه یادم رفت. یک صندلیِ تاشده هم همیشه در کابین خلبان هست!
همین جور مشغول هم فکری با دیگر زائران بودیم که مسئول مربوط اعلام کرد همه در پرواز جا داده شده ایم؛ و به تعبیر بهتر: چپانده شده ایم! و بعد معلوم شد که هر کدام مان یک طرف کابین.

ادامه مطلب...
۲۱ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۲۲ ۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی

سبوی بیست و ششم: «مهمانِ ناخوانده شب عروسی»

روزترین شبِ زندگی اش نزدیک می شد. خودش را به سرعت، برای آن «بهترین شب» آماده می کرد. یک «دختر» است و یک «شب عروسی». مگر چند بار اتفاق می افتد؟!

پیراهنِ درستی برای عروسی اش نداشت. همه اش وصله زده! گفتند: «پدرت دارد برایت لباس عروسیِ نو می آورد». چشمانِ زیبایش برقی زد و نفس عمیقی کشید.
بهترین عروسیِ دنیا! که چیزی به شبش نمانده بود. لباس نو را پوشید و امتحانی کرد! چقدر برازنده و زیبا!

لَختی از اوّلِ شب، کلونِ درِ خانه به صدا درآمد. خودش پشت در رفت. گدایی از پشت در با صدای لرزانی گفت: «سلام بر اهل این خانه! زحمتی ندارم و چیز زیادی نمی خواهم! مگر اگر باشد؛ لباسِ کهنه ای!»
با شنیدنِ صدای گدا، یادِ  لباس کهنه اش افتاد. فوری به اتاق رفت تا بیاورد. که یادِ این آیه افتاد:
«لن تَنالوا البِرّ حتّی تُنفقوا ممّا تحبّون: هرگز به خوش بختی نخواهید رسید تا آن چه که دوست دارید را انفاق کنید!»
آن لحظه، چه چیزی برایش عزیزتر بود؟! نگاهی به لباس عروسِ زیبایش کرد که مثل ابر لطیف بود و نگاهی هم به آن پیراهن وصله زده! و نگاهی به آسمان. که چه قدر ستاره داشت!
تصمیم گرفت لباس نو را به فقیر بدهد! لباس سپید تنها عروسی اش را! نه انگار که دختر «عظیم ترین پیامبر الهی» است! نه انگار که آبِ وضوی پدرش را به تبرّک می برند! نه انگار که «فاطمه» است! «قائمه عرش الهی»!
آن شب به گمانم تمام آسمان، به شوقِ عظمت او گریه کردند؛ وقتی در دستانِ آن «گدا»، برقِ لباسِ عروسی را دیدند که با شوقِ تمام می بُرد!

شب عروسی شد و «حضرت فاطمه» محکم و استوار به اتاق رفت تا همان پیراهنِ همیشگی را بپوشد و به میان زنانِ شمع به دست بیاید. شمع هایشان کم از ستاره های آسمان نداشت. پر از نورهای ریز ریز.
و همه شان منتظر.

اثر: محمد صادق ایلی

ادامه مطلب...
۲۰ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۰۸ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
سیدمحمدحسن لواسانی